دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

صید گمنامی که که نامت را پریشان کرده است
مانده در دامی که خوابت را پریشان کرده است
عاشقانه تا کنار خوابگاهت آمده است
نازک اندامی که خوابت را پریشان کرده است
بیقرار لحضه های خوب دیدار شماست
چشم بادامی که خوابت را پریشان کرده است
می شود بر کوچه ی نیمایی اش آبی شوی
نشکنی گامی که خوابت را پریشان کرده است
دست هایش کودک افسونگر ویرانی است
دختر خامی که خوابت را پریشان کرده است
خود پریشان هراس آسمان چشم توست
تا سرانجامی که خوابت را پریشان کرده است
می شود حکم قصاصش را شبی صادر کنی
مثل هنگامی که خوابت را پریشان کرده است
بعد ها با خویش خواهی گفت یاد او بخیر
یاد ایامی که خوابم را پریشان کرده است

ناهید تدین



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

شهر من غربت دیارم بی کسی
اندکی پایین تر از دلواپسی
چند متری مانده تا آوارگی
ده قدم بالاتر از بیچارگی
جنب یک ویرانه می پیچی به راست
میرسی در کوچه ای کز آن ماست
داخل بن بست تنهایی و درد
هست منزلگاه چندین دوره گرد
خسته و وا مانده از این ماجرا
در همان اطراف می بینی مرا



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

الماس چشم آسمان گیسوی من ، بنشین
جادوگر مکار لب جادوی من ،   بنشین
این بار هم که بد قلق بازی در آوردی
بردار آبرو را، خدای ابروی من بنشین
خط لبت را صاف کن ای ارمنی لبخند
ریمیل کشیدی ماه چم آهوی من ، بنشین
بالا بزن یک بار دیگر  آستینت را
سرخ و سفید و بور، رویاروی من بنشین
نه! آن طرف نه، بچه های کوچه میبینند-
لب بازی ما را، بیا این سوی ما بنشین
زیر لباست گنج قایم کرده ای انگار!
آن دکمه ها را باز کن ، پهلوی من بنشین
یک خواهش کوچک
بیا و   نه نگو ، باشد؟
یک نیم ساعت بر سر زانوی من بنشین
                                           محمد مرادی



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

من شاخه ی خشکم توبیا برگ و برم ده
با زمزمه ی عاطفه هایت ثمرم ده
در بادیه ی رخوت این باغ خزان را
از چشمه ی مواج نگاهت گذرم ده
در تیرگی این شب ظلمانی هجران
با مطلع خورشید صدایت اثرم ده
من دختر شبدیده ی غمگین غروبم
در مشرق چشمان سیاهت سحرم ده
من قله ی تسخیر نگردیده ی عشقم
تسخیر سفر با نفس بال و پرم ده
یک ذره از آیینه ی خورشید صداقت
در ظلمت ره، توشه ی راه سفرم ده
من پرتو گسترده ی خورشید امیدم
تعبیر به یک ذره ی بی پا وسرم ده
هر چند که من تیغ پر از برش عشقم
با خنجر بران نگاهت شررم ده
ای تو همه تن کوره ی سوزان محبت
(آتش) به دل روشن آتش سپرم ده
                                                                     
      فریباآتش/افغانستان



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

دیشب دوباره درمن حسی عجیب گل کرد
رفتی تو از کنارم، اما چقدر دل سرد
باران گرفت و در مه من ماندم و خیالت
دیگر نمانده از تو جز ردپائی از درد
افتاده ام به پایت تا در شبم بمانی
رفتی خبر نداری تاریک ماندم و سرد
کوچیده ام به یادت در کوچه کوچه ی شهر
هر شب شبیه کولی، تنها و خسته، شبگرد
فالی زدم به نامت، نیت فقط تو بودی
حافظ ! بگو بمانم این بار زوج یا فرد
در کهکشان یادت هی می خورم به بن بست
پایان ندارد این شب، با من چه می کنی؟
 مرد !
من با تو زنده هستم ،من با تو خو گرفتم
رفتی تو از کنارم، اما دوباره برگرد
                                                                           الهام تاجگردون/جهرم



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

مداد وخودنویس...
خودنویس گفت روزی با مداد
کیستی این تیره مغز بی سواد؟
مهملی، پرتی،شلی بی حاصلی
چوب خشکی ، بی خودی ،زشتی ،ولی
چون مداد ‌،اینها شنید از خودنویس
گفت:خیلی سخت می گیری ،رئیس...!
کار اصلی نیست، جوهر داشتن
سر زنقره، گیره از زر داشتن
گر مدادی گم شود از کودکی

می خرد با پولکی دیگر، یکی
یک مداد مشکی خوب و نفیس
بهتر از صد خودنویس بد نویس...

                                        گلاره قادری-مهاباد



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

«شاعر در شعرش حضور دارد . شاعر در شعرش محصور است همچنان که ماهی در جغرافیای آب ، نه راه پس دارد نه راه پیش
تا زمانی که شعر در شاعر نیزه ای از برنز آتشین کاشته است.
برای شاعر دشوار است که اندازه واقعی نیزه را کشف کند و اندازه حقیقی زخم را حدس بزند. زیرا نیزه و زخم، یک چیز شده اند . شاعر نمی داند در درونش چه می گذرد، مثل این است که آئینه سعی کند خود را ببیند و گل سعی کند خود را ببوید...»



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

با من لجاجت می کنی از روی عادت
خو کرده ای با حیله بازی، با جنایت
ای با زبان از پشت سر خنجر کشیده
دیگر ز یادت رفته آداب رفاقت
آیینه ی قلب مرا در هم شکستی
آخر چرا کردی خیانت در امانت
 در صفحه ی شطرنج چشمت مانده
قلبم
مبهوت مهره بازی و مات سیاست
چشمت تهی شد گر ز سبزی نجابت
من می روم تا نا کجا، تا بی نهایت
 شهدخت روستا



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

ترا چه می شود اگر نظر به سوی ما کنی
درین نهایت عزا ضیافتی به پا کنی
بگو چه می شود مگر شبی تبر بیاوری
و بوته بوته خار را ازین زمین جدا کنی
و حافظ از تو مژده داد ، نسیم خوش
نفس! چرا
نمی رسی ز راه تا به وعده اش وفا کنی ؟
کنون که بانگ درد ما به آسمان نمی رسد
نمیشود بجای ما خدای را صدا کنی؟
و آخرین سفارشم    به نامی نام غزل
قنوت هر نماز را برای ما دعا کنی.
شعراز: فاطیما رانا



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

زیبائیت ، دختر! نه، اصلا هم طبیعی نیست
این عشوه های کوچه باغی ، نانجیبی نیست
می خواهد از دست خودش یک شب رها باشد
پس بوق بوق این جوان ، کار عجیبی نیست
ماشین سواری...والیوم...سرگیجه های پرت
این قبر های آهنی ، جای عجیبی نیسیت
در باز شد...در آیینه تنها دو چشم هیز
زل زد به چشمش گفت: قصد آدم فریبی نیست
این اخم ها را باز کن ! جنگ میان تو
با روسری شالی ات ، جنگ صلیبی نیست
آدم نبودم تا بدانم طعم حوا را
در جیب های خالی ات ، تکدانه سیبی نیست؟!
دختر به خود آمد، دهانش گس ، و نجوا کرد
«زیبائیم ، آقا پسر ، آری طبیعی نیست...»
شب بود روی صندلی یک نعش باقی ماند.
شعر:مهسا رحمانیان



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کزعکس روی او شب هجران سرآمدی
تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد
ای کاج هر چه زودتر از در آمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساقر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و  زر ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هردم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریا دلی بجوی دلیری سر آمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنر پرور آمدی.



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

نجیب مثل نگاهش بلند مثل تمنا
گلی شکفته و در دل نشسته یکه و تنها
شبیه لحظه نابی که در کشاکش طوفان
صدف گوهر بفشاند به چشم ساحل دریا
شبیه خلوت یوشی که در غیاب صفورا
به ناگهان بنشاند فسانه در دل نیما
شبیه هر چه بگویم شبیه هر چه بخوانی
شبیه قصه ی مجنون شبیه حرمت لیلا
تمام وجه شباهت درست بود به جز آن
دوباره دیدن رویش همیشه وعده ی فردا
                                                           حمید آب اذر



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()