از کبوتر پرسیدم: زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد.
از دریا پرسیدم: زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد.
از افتاب پرسیدم: زندگی چیست؟ غروب کرد و جوابم را نداد.
از انسان پرسیدم: زندگی چیست؟ گفت:
زندگی خون دل خوردن است
 اولش عشق و بعد مردن است



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

سفره هفت سین: رسم و باوری کهن است که همه ی اعضای خوانواده در موقع تحویل سال (لحظه ی
ورود خورشید به برج حمل) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سین گرد آیند. در سفره سفید رنگ
هفت سین ، از جمله هفت روییدنی خوراکی است که با حرف " س" آغاز می شود و نماد و شگونی بر فراوانی روییدنی ها و فراورده های کشاورزی است- چون سیب، سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و
مانند این ها- میگذارند. افزون بر آن آینه، شمع، ظرفی شیر، ظرفی آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغی روی آینه، ماهی قرمز، نان، سبزی، کلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب دینی (مسلمانان قران و زردتشتیان اوستا و...) نیز زینت بخش سفره هفت سین است. این سفره در بیشتر خانه ها تا روز سیزده گسترده است. در برخی از نوشته ها از سفره هفت شین ( هفت روییدنی که با حرف شین آغاز می شود)
سخن رفته و آن را رسمی کهن تر دانسته اند. در ریشه یابی واژه هفت سین نظرهای دیگری چون هفت چین
(هفت روییدنی از کشتزار چیده شده ) و هفت سینی از فراورده های کشاورزی نیز بیان شده است. پراکندگی نظرها ممکن است به این سبب باشد که در کتاب های تاریخی و ادبی کهن اشاره ای به هفت سین نشده و از
دوره قاجاریه است که درباره باورها و رفتارها و رسم های عامیانه مردم تحقیق و بحث و اظهار نظر آغاز
شده است. نمی دانیم که آیا پیش از قاآنی هم شاعری هفت سین را در شعر خود آورده است؟
سین ساغر بس بود ما را در این روز نوروز
گو نباشد هفت سین رندان درد آشام را
میرزاده عشقی نیز در " نوروزی نامه" در اسلامبول در مسطمی برای آگاهی مردم آن دیار سروده:
همه ایرانیان نوروز را از یاد بود کی
بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ری
بساط هفت سین چینند و بنشینند دور وی



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟
گفت: آغازش سراسر بندگیست
گفتمش پایان آن را هم بگو
گفت: پایانش همه شرمندگیست
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت: درمانی ندارد، بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکین آن
گفت: تسکینش همه سوز و فناست



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

عزیزم منزل جانان همین جاست
وطن گاه پری رویان همین جاست
تمام عاشقان بینوا را
در این دنیا سر و سامان همینجاست
              ***
دو چشم شوخ دلبر داری ای دوست
دو لب شیرین چو شکر داری ای دوست
گهم میرانی و گه می نوازی
نمیدانم چه بر سر داری ای دوست
              ***
هر آنکس عاشقه از دور پیداست
لبش خندان،دوچشمش، شوخ و شیداست
لب عاشق مثال بچه ی مار
بهر جا میگزه ، زخمش نه پیداست
             ***
دل شوریده ام افتاده در بند
بنالم زین دل شوریده تا چند
من و یعقوب عمری گریه کردیم
من از فرزند مردم، او ز فرزند
             ***
عجب بادی بروی گلشن آمد
که عمر رفته بازم بر تن آمد
دو چشم کور یعقوب گشته روشن
که بوی یوسف از پیراهن آمد



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

سر کوه بلند آمد سحر باد.
ز توفانی که می آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد.
سر کوه بلند ابر است و باران.
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران.
گل وسبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آنکه دور افتد ز یاران.
سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته.
سر کوه بلند افتان و خیزان،
چکان خونش از دهان زخم و ریزان،
نمی گوید پلنگِ پیر مغرور
که پیروز آید از ره، یا گریزان



ادامش
تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

کسانی که از افکار و تخیلات عالی محرومند سعی میکنند با الفاظ قشنگ و بیان فریبنده نقایص خویش را میپوشانند(گوته)
نزدیکترین چیزها مرگ است و دورترین چیزها آرزوهاست(سقراط)
اگر فضیلتی ندارید سعی کنید وانمود کنید که دارید(شکسپیر)
اسارت و بندگی مردم به خود ایشان و به اندازه تحمل رنج و قبول فداکاری ایشان بستگی دارد(گاندی)
دانا انتضار ندارد کارهای او مورد تمجید و تحسین قرار گیرد(لائوتسه)
تبسم دشمن را دوست میکند(جرج نیکلا)
لبخند زدن تو روی برادرانت برای تو صدقه است(حضرت محمد)
کسی که زبانش را نگهدارد یارانش افزون می شود (حضرت علی)
کسی که نظر دهد ما را کمک کرده است(خودم)



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

با یاد چشم های تو خوب است خواب من
از ابر کناره بگیر آفتاب من
رو بر کدام قبله به چشم تو می رسم
چیزی بگو پیامبر بی کتاب من
چشم تو را کجای جهان جستجو کنم؟
پایان بده به تب وتاب بی حساب من
دور از شمایل تو چنان کنم روز و شب
خندیده اند خلق به حال خراب من
از تشنگی هلاک شدم ساقیا بیا
چیزی نمانده از قدح پر شراب من

ناصرحامدی



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست

با هر دله دیوانه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در اینجا

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست

ما خانه بدوشیم

ما حلقه به گوشیم

جز در ره این کار نکوشیم و نکو شیم

در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطربه عشقیم ودر او از سناییم و خداییم

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست

ای عاشق دیوانه وا کن در میخانه

می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم
شعر:همای



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۸ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

میخوام یه خاطره تعریف کنم اولین خاطره ای که تو وبلاگ مینویسم لطفا نظر بدین ببینم ادامه بدم یا نه ممنون:
یه روز صبح که اومدم مدرسه (کلاس دوم دبیرستان بودم) بعد از این که مراسم صبحگاهی برگزار شد و بچه های کلاس اول که به ترتیب رفتن سر کلاس حالا نوبت بچه های ما بود وقتی سه یا چهار نفر از تو راهرو داشتن می رفتن من پشت سر اونها میومدم هوای خوندن زد به سرم با اون صدای ضایه که داشتم زدم زیر اواز چهچه میزدم که یه دفعه معلم زبان انگلیسی ما از جلوم در اومد(خیلی خشن بود هر وقت ما با اون کلاس داشتیم بچه ها عذا میگرفتن از اخلاقش) با اون شکم گندش و قد و قامت نه چندان بلندش که هم قدهم میشدیم یه نگاه به من انداخت من هم که دیدم معلمه فهمید من بودم به جلوئیم گفتم فرهاد بابا یواش تر واسه چی چهچه میزنی آقا بد تر شد معلمه کفرش در اومد یکی گذاشت زیره گوشم تا اومدم به خودم بیام یکی دیگه زد تو گوشم نامرد چه دست سنگینی هم داشت گفت بجه مگه اینجا چاله میدونه منم که عصبی شدم گفتم آقا بزار ما از راه برسیم بعد شروع کن به زدن نالوتی گوشمو گرفت یه فشار هم داد گفت بار آخرت باشه ولم نمی کرد کمی بعد معاون مدرسمون اومد گفت اقا فتحی ولش کن اونم با عصبانیت گوشمو ول کرد. من تو دلم گفتم ای نامرد معلوم نیست اول صبحی با زنش دواش شده میاد سر من خالی میکنه .با چشمای سرخ زدم از راهرو بیرون چون هم کتک خورده بودم هم جلوی بجه ها حسابی تحقیر شده بودم. رفتم صورتمو یه آب زدم بد یه گوشه دیوار نشستم یکم گریه کردم معاونه اومد گفت شمشیر که نخوردی بیا برو کلاست دست منو گرفت از زمین بلندم کرد رفتم سر کلاس زنگ اول شیمی داشتیم رفتم با ناراحتی تمام سر کلاس یه چند تا فحش هم پیش بچه ها به معلم زبان دادم رفتم رو نیمکت نشستم زنگ که خورد اومدیم بیرون وقتی خواستیم بریم سر کلاس به معاونه گفتم آقا من سر کلاس زبان نمیرم گفت تو حالا بیا برو من باش صحبت میکنم. وقتی رفتم تو کلاس سر جام نشستم معلم زبان اومد منو صدا کرد گفت بیا کارت دارم .رفتیم تو کلاس کوچکی که کنار دفتر بود کلاس خالی بود چون سومی ها ورزش داشتن رفته بودن سالن اخه حیاط مدرسه ما کوچیک بود مدرسه غیرانتفاعی بود خیر سرش.به من گفت ببین تو اشتباه کردی بچه مگه اومدی بودی حموم آواز میخونی ولی منم اشتباه کردم منم گفتم آقا من هم کارم غلط بود ولی شما نباید ما رو میزدین جلوی بچه ها یه تذکر میدادی من دیگه تکرار نمیکردم معلمه گفت میخوای  بریم سر کلاس بزنی زیره گوش من گفتم اه آقا ما غلط میکنیم اینکارو کنیم تو دلم گفتم چرا عاقل کند کاری... بعد رفتیم سر کلاس منو عجب تحویل گرفت هر جند بعد از اون چند بار بعد از سوی اون کتک خوردم اما یاد گرفتم دیگه خوانندگی نکنم اونم توی مدرسه.



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٤ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

آه... ای پرنده های مسافر
از قول ما به کوه بگویید
که: جویبارها همه خشک است
از قول ما به ابر بگویید
که: مرگ دشت های سبز رسیده است
*
ای عابران ساده و معصوم
دنیا چه نابکار و پلید است
اینجا نه دوستی است، نه یاری
و دست ها همه نیرنگ
و قلب ها همه تزویر
و خنده ها همه شمشیر
*
آه... ای پرنده های مسافر
به خوشه های نارس گندم
از لطفتان دریغ مدارید!

کاظم اشکوری



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۳ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

برای فهمیدن شعر یک شاعر چه باید کرد؟
 باید آن را خواند و با آن شعر شریک شد.
 چه بسا لازم می شود که در یک مرحله از سن و موقعیت آن را نفهمیم .
 پس باید در شرایط مختلف و مواقع متفاوت این کار را انجام دهیم .
باید آن شعر را به خلوت خود برد و از پوست خود بیرون آمد و در پوست دیگری رفت...
               می پرسید برای شعر و شاعری چه چیز لازم است؟
می گویم : مایه ای از درد دیگران پش از آن جان کندن در راه تکنیک...
زیرا زحمت شاعر فقط در این است.

                                                                                                 نیما یوشیج- از کتاب حرف های همسایه



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٢ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()