من خیلی خوشحال بودم...
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم...
والدینم خیلی کمکم کردند...
دوستانم خیلی تشویقم کردند...
و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود...
فقط یه چیز من رو خیلی نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود...
اون دختر با حال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و با عث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم...
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین
عروسی. سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو........!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم...
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم...
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و
بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم...
یهو با چهره ی نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم ! پدر نامزدم من رو در آغوش
گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی...
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم...
ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم...
به خانواده ی ما خوش اومدی!



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/۳٠ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()


مینویسم از آشنائی ، از لحظه ی تلخ جدائی
همه چیز بایک نگاه ، بایک سلام شروع شد
مات مانده بودم تو کیستی ؟دختری فرشته، یا که خدائی
تنم می لرزد این چه حسی است؟
آره میدانم حس غریب آشنائی است !
تو ای دختر بیا شرم را کنار بگذار
حیا ، نجابت ، اینها چیست ؟
لحظه ای با من آشنا میشوی؟
دست به دست من عاشقم میشوی ؟
لب های سرخ گداخته ات آتشم زد
لحظه ای با لب من بارانی میشوی؟
تو این سرمای سوزناک عاشقی
با آغوشت به من گرما میدهی؟
آه چه داغ است آتش سینه هایت
از آن مروارید های زیبا به من هم میدهی؟
صدای زنگ چیست ؟ گوشم را آزار میدهد
وای باز هم که صبح شد !
همه ی ساعت ها خواب بودند و من بیدار
حالا که من بیدارم همه خوابید !
نفرین به تو ای خواب که باز هم نیمه تمام ماند
خواب آشنائی تا ، لحظه ی تلخ جدائی




تاريخ : ۱۳۸۸/۱/٢٢ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است . شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفائی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیزفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر، دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:
"اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"  شاگرد با حیرت گفت: " ولی اگر او نبود این
عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!." شیوانا با لبخند گفت  " چه کسی چنین گفته است.
تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده
است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دخترک بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی . بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که
شعله ی عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد، دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد . چه بهتر، بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد. به همین سادگی .



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/٢٠ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

زندگی دفتری از خاطره هاست ...
یک نفر در دل شب ، یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همدم سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد
ما همه همسفریم



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/۱٧ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

مغموم تر از برگی که از شاخه جدا می شود
و اسبی که در راهی ناشنا
                                  در باران
                                             ره می سپارد
اندوه آوارگی با من است
دلم گرچه از عشق روشن
                                 اینک بی روی تو
                                                   خورشید گرفته است
                                                   تیرگی کسوف با من است
بی تو زندگی تلخ تر از شرمی است مستمر
کدام اندوهت را بگریم:
                                  نبودن
                                          یا در بند بودنت را؟



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/۱٥ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

گله و قامت کوه و شب تابستانی
هی هی خسته ولی شب شکن چوپانی
نی بزن مرد شبان شب پره ها بیدارند
و من بی کس و تنها که خودت می دانی
من به نمناکی چشمان خود عادت دارم
تو چرا خیس تر از مرحمت بارانی؟
همره یکدگر و تشنه ی یک حرف ، بگو
من به مانند توام یا تو به من می مانی؟
غزلی خوندم و تا بانگ اذان می خوانم
حرمت چشم نجیبی که نمی خوابانی
لب گشودی و پر از عاطفه با من گفتی:
نفست گرم، جوان! خوب غزل می خوانی
"هم عطش" سنگ صبور تو می مانم
راستی پیش دل عاشق من می مانی؟
گله و قامت کوه و شب تابستانی
قلم و دست و دل شاعر خوزستانی
شاعر:حسین چم حیدری



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/۱٤ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

نظر دبیران در مورد عشق:
دبیر دینی:عشق یک موهبت الهی است.
دبیر ورزش:عشق تنها توپی است که اوت نمی شود.
دبیر شیمی:عشق تنها اسیدی است که به قلب صدمه نمی زند.
دبیر اقتصاد:عشق تنها کالایی است که از خارج وارد نمی شود.
دبیر ادبیات:عشق باید مانند عشق لیلی و مجنون محور نظامی داشته باشد.
دبیر جغرافی:عشق از فراز کوه های آسیا تیری است که بر قلب می نشیند.
دبیر زیست:عشق یک نوع بیماری است که میکروب آن از چشم وارد می شود



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/٩ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع می سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که بگویم
کارایشی  از عشق کس این خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روز عمر این همه افسانه ندارد



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/٦ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()