پس تصمیم گرفت فردا که آن دختر را می بیند با او حرف بزند.

فردای آنروز سامان با شوق و امید دیدن آن دختر به جایی که اولین بار دخترک را دیده بود رفت و منتظر عبور او شد. اما بی فایده بود و دختری که او منتظرش بود از آنجا عبور نکرد.

آن دختر فقط دانش آموزی بود که برای گرفتن پروندۀ خود از مدرسۀ قبلی خویش به آنجا آمده بود و آنها برای همیشه از آن محل رفتند...

سامان فقط اسیر نگاهی شده بود که همه چیز را در نگاه آن دختر می دید و اینگونه سامان قلبش شکست و تصمیم گرفت فقط به درس و مدرسه اش توجه کند و تا تمام شدن درس هایش به هیچ دختری توجه نکند. مگر تا روز ازدواج که تا آنروز او برای خود یک مرد شده و بی شک دیگر فریب نگاه هیچ دختری را نمی خورد

بالاخره تموم شد.



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

سلام ،قبل از اینکه ادامۀ داستان "نگاه" رو بخونید لازم میدونم دو نکته کلیدی رو به عرض برسونم.

١- من سعی کردم در این داستان فقط یک شخصیت اصلی رو در نظر بگیرم به نام سامان که کاملا یک اسم تصادفی رو انتخاب کردم.

٢- خواهش میکنم به این داستان از بُعد یک داستان کاملا حرفه ای نگاه نکنید چون این داستان اولین داستان منه و احتمالا پر از ایراد

٣- لطفا تا قسمت اول داستان را نخوندید به قسمت دوم مراجعه نکنید، ممنون.

و اما ادامۀ داستان

دختری زیبا توجه سامان را به خود جلب می کند، او که تابه حال اینگونه با هیچ دختری برخورد نکرده بود دست و پای خود را گم می کند

- ب ب بخشید معذرت میخوام

دختر هم که انگار از سامان خوشش آمده بود گفت:

- خواهش می کنم اشکالی نداره

سامان بدون آنکه بتواند از دختر دل بکند نگاهش را بر زمین می اندازد

و با قدم هایی کند به راه خود ادامه می دهد

آن روز روز عجیبی برای سامان بود، دیگر برایش درس و کتاب مهم نبود

به مدرسه رفت و بدون اینکه به درس توجه کند به خانه برگشت و به اتاقش رقت.

سامان تمام روز به اتفاقی که برایش افتاد فکر می کرد. آیا فردا هم او را خواهد دید؟

فردای آنروز باز هم سامان آن دختر را دید.

دخترک نگاهی با لبخند به سامان می اندازد و از کنار او رد می شود.

با این کار او سامان خوشحال می شود و میلش برای بدست آوردن آن دختر بیشتر می شود، بعد از چند گامی که بر می دارد تصمیم می گیرد آن دختر را دنبال کند تا بفهمد که او به کجا می رود.

پس از دقایقی دخترک وارد مدرسه ای می شود که بر سر در آن نوشته بود دبیرستان دخترانه حضرت زینب(س) ، سامان می ایستد و از این که مدرسۀ آن دختر را پیدا کرده بود خیلی خوشحال شد و به مدرسۀ خود برگشت. برای سامان عشق آن دختر تمام زندگی اش شده بود و به این فکر بود که چگونه او را بدست آورد.

پس تصمیم گرفت فردا که آن دختر را می بیند با او حرف بزند...

پایان قسمت دوم...

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

سلام به همگی. من خوب ه برای اولین بار یه داستان نوشتم در سه قسمت که سه قسمتشو جداگانه براتون میزارم چون یکم طولانیه بخونید ببینید چطوره.

 

به چشمان خیس من نگاه کن

ببین چه عاجزانه تو را می خواند

به نام او که عشق را آفرید، تا عاشقان به عشق پاکشان افتخار کنند.

پسری کوچک ولی با افکار بزرگ، زمان را درخدمت خویش محصور کرده است.

سامان که فقط هیجده سال داشت تمام زندگی خود را وقف درس خواندن کرده بود و هدفی جز رسیدن به قله های موفقیت نداشت.

در یک روز سرد وپائیزی سامان مثل همیشه لباسش را پوشید و کیفش را که روی میز تحریرش بود برداشت و از خانه خارج شد.

سامان مثل همیشه فاصله خانه تا مدرسه را که طولانی هم نبود(حدودو پانزده دقیقه)

در پیش گرفت، کتابی زبان انگلیسی خود را از کیفش برداشت و قدم زنان مشغول

کتاب خواندن شد. غرق در مطالعه پیاده رو را پشت سر می گذاشت ناگهان برخوردی با یک عابر کتاب را از دستش می اندازد.

-مگه کوری وسط پیاده رو انیشتن شدی حواستو جمع کن

سامان کتابش را از زمین بر می دارد، و نگاهی به کسی که با او برخورد کرده است می اندازد.

دختری زیبا توجه سامان را به خود جلب می کند، او که تابه حال اینگونه با هیچ دختری برخورد نکرده بود دست و پای خود را گم می کند...

پایان قسمت اول...




تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۸ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

محرم ماه غم نیست ماه عشق است  محرم مَحرم درد حسین است

نام من سرباز کوی عترت است

دوره آموزشی ام هیئت است

پادگانم چادری شد وصله دار

سر درش عکس علی با ذولفقار

ارتش حیدر محل خدمتم

بهر جانبازی ، پی هر فرصتم

نقش سردوشی من یا فاطمه است

قمقمه ام پر از آب علقمه است

رنگ پیراهن نه رنگ حاکی است

زینب آن را دوخته پس مشکی است

اسم رمز حمله ام یاس علی (ع)

افسر ما فوقم عباس علی (ع)

عالم همه محو گل رخسار حسین است

ذرات جهان در عجب از کار حسین است

دانی که چرا خانۀ حق گشته سیه پوش

یعنی که خدای تو عزادار حسین است

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٦ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

آن دم که فتاد دست پیغمبر آب

یک قطره عطش نبود در باور آب

گل های خدا ز تشنگی پژمردند

ای خاک تمام کربلا بر سر آب

عرش می لرزید وقتی خاک می شد بسترت

آسمان وا کرد چتری از محبت بر سرت

حنجر جبرئیل با نام تو تطهیر شد

تا رسید آن تیغ بی شرم و حیا بر حنجرت،

نخلهای تشنه از تنهایی ات خم می شدند،

تا شنیدند از لبانت ربنای اخرت،

ای همه مظلومیت، سیمرغ قاف عاشقی،

رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت،

در دل رود فرات از ماهیان باید شنید،

مرثیه بر آن گلوی تشنه ی از خون ترت،

ای خدای زخمهای آشنا و ناگزیر

وحی تو شد هل من... و یک قافله پیغمبرت،

کوفه کوفه شرمساری مانده در تاریخ و باز،

کربلا در کربلا ماییم و زخم پیکرت،

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

دل های همه خدا پرستان                          کانون محبت حسین (ع) است.

اسلام علی الحسین (ع)

اسلام علی علی ابن الحسین (ع)

اسلام علی اولاد الحسین (ع)

اسلام علی اصحاب الحسین (ع)

ایام پر سوز محرم بر همۀ عاشقان امام حسین (ع) و اهل بیت  آن حضرت را تسلیت باد.

                                                                           



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/۳ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()