و زمستان پرسید
در حوالی شما
خبری نیست ز عشق؟
و تو گفتی:
((هرگز))
من کنون فهمیدم
تو و او
همدستید



تاريخ : ۱۳۸۸/٢/۳۱ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

قصه ی آن دختر را میدانی؟ که از خودش تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت.
دلداده اش را، و با او چنین گفته بود:
«اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس
حجله گاه تو خواهم شد»
وچنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاظر شود چشمهای خودش را به دختر
نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درخت ها را آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست. دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش را:
«بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام»
دختر بر خود بلرزید و به زمزمه با خود گفت:
«این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟»
دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و درحالی که
از او دور میشد هق هق کنان گفت:
«پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی»



تاريخ : ۱۳۸۸/٢/٢۱ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

در خدا یک سجده رفتم، کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد ، به رقص آمد ، جبین آتش گرفت
یک هجا گندم سرودم ، گور آدم دود شد
مور گفتم ، هم سلیمان هم نگین آتش گرفت
نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوب زدم
خواب مصر آشفته شد ، بازار چین آتش گرفت
دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش
خاک آن در باد گم شد آب این آتش گرفت
مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت
خواستم مهمان رقص خود کنم خورشید را
آسمان یک لحظه خالی شد ، زمین آتش گرفت



تاريخ : ۱۳۸۸/٢/۱٧ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برایت می نویسم:
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه تنهایی شو
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب
آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را کنار بزن مرا می یابی



تاريخ : ۱۳۸۸/٢/۱٥ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.
گل داد سرخ سرخ.
گل ها انار شد داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود دانه ها ترکیدند.
انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.



تاريخ : ۱۳۸۸/٢/۱٠ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه... داشته باشد،بیا گناه کنیم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بود
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم
بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم
نگاه، نقطه آغاز عاشقیست بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم
سپس بساط قرار و گل و محبت را
بدست یکدگر این بار روبراه کنیم
به شور و شادی و شوق وشراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق، کاه کنیم
و خوش خوریم و خوش بگذریم و خوش باشیم
و تف بصورت انواع شیخ و شاه کنیم
و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و هر چه خنده، به فرهنگ مرده خواه کنیم
اگر بخاطر هم عاشقانه برخیزیم
نمی رسیم به جائی که اشتباه کنیم
برای سرخوشی لحظه هات هم که شده است
بیا ، گناه ندارد به هم نگاه کنیم



تاريخ : ۱۳۸۸/٢/۳ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()