تو که بودی که سر راه مرا بگرفتی؟
من که آرام در آن راه گذر می کردم؛
من دگر باره نمی خواستم آلوده شوم؛
رنج می برم و از عشق حذر می کردم.
*
تو که بودی که به من دادی یاد:
رسم شیدائی و آئیین شکیبائی را،
درس دل خواستن و دیده فروبستن را،
قصّه معصّیت و غصّه رسوائی را؟

ماجرای عشق من ادامه ی مطلب



ادامش
تاريخ : ۱۳۸۸/۳/٢۸ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

بی مادران تصور بی مادری خطاست
من این گمان برابر باور گرفته ام
مادر هماره در دل فرزند زنده است
دایم منش مخاطب و منظر گرفته ام
هر دم به هر مناسبتی یا بهانه ای
از دست و پاش بوسۀ بیمر گرفته ام

* روز مادر بر همه ی مادران امروز، دیروز و آینده مبارک و تهنیت عرض میکنم.
مخصوصا مادر خودم و دو مادر بزرگی که الان پیش خدا هستند هزار بار تبریک میگم.
حتما شما بیشترتون واسه ی مادرتون هدیه خریدین اما من نتونستم این کارو بکنم حتی
از اینکه بهش تبریک بگم خجالت میکشم چون تا حالا بهش نگفتم "دوست دارم" چه برسه
هدیه بگیرم الانم که دارم این متن رو مینویسم مواظبم یه وقت نیاد ببینه من این مطلب رو
 مینویشم اما حالا که نیست یواشکی بهش میگم "مادر دوستت دارم" هر وقت بزرگ شدم
واسه خودم زن گرفتم هم به اون تبریک میگم هم تلافی این چند سال که هرچند غرممکنه در
میارم سعی میکنم. خوب همین دیگه شما مثل من نبلشید برید به مادرتون تبریک بگید...

*مادر پرست نابم و زین کفر سرفراز
خط امان ز مجری کیفر گرفته ام
با بار صد گناه ز تاثیر این ثواب
بخشودگی ز محضر داور گرفته ام
با پای خود نرفته ام این راه عاشقی
سرمشق ها ز همسر و دختر گرفته ام
گه راز یکدلی ز برادر شنیده ام
گه سر خط وفاق ز خواهر گرفته ام
اینجا هوای عاطفه پاک است و جان نواز
خو با نسیم رایحه گستر گرفته ام



تاريخ : ۱۳۸۸/۳/٢٥ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

دیگه خسته شدم از همه چی از اتفقاتی که فکر میکنم فقط برای من داره رخ میده.  احساس پوچی میکنم 
با این وضیعت درس خوندن خودم که گرفتن دیپلم برام یه رویا شده. کنایه ها و زخم زبون های اطرافیانم
مثل یه کوه رو سرم خراب شدن دیگه تحمل ندارم. شاید بهم بخندین ولی همش تو فکر خودکشیم میخوام
خودمو خلاص کنم برای همیشه اصلا اینکه میگن بهشت و جهنم میخوام بمیرم برم ببینم اونجا چه جوریه
خیلی کنجکاو شدم برم دنیای پس از مرگ رو ببینم. شاید دارم مزخرف میگم. من که یه جوونم دیگه آرزوی
زندگی کردن داره تو وجودم از بین میره. واقعا نمیدونم کیم ،چیم، اصلا برای چی اومدم تو این دنیا که چی بشه
زندگی کنیم آخرش بریم جهنم چوب تو استینمون کنن خوب همون یه راست ببرمون جهنم هم خیاله ما راحت بشه
هم خیال حراست جهنم که بیخود یه سری رو برگشت نزنن خودشونو خسته کنن آخه گناه دارن بدبختا دلم براشون
میسوزه. گفتم دلم تا حالا از کسی بدتون اومده من که اصلا دلم نمیخواد یه سری از آدمها رو ببینم مخصوصا مدیر
مدرسمون با اون معلم فیزیکمون که اسمشو گذاشته بودیم هیتلر اگه اونا یکم با من تیره بخت راه میومدن دیگه الان
این چیزهارو نمینوشتم الان تو دانشگاه با یکی از این دخترا گپ میزدم. آخ انقدر دلم میخواست برم دانشگاه ولی حیف این آرزو هیچ وقت محقق نشد. انقدر دلم میخواد ادامه بدم اما میدونم شما حوصله ی این مزخرفات منو ندارین شاید تو پست های بعدی ادامه بدم فعلا ...



تاريخ : ۱۳۸۸/۳/۱۳ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

بعد از آن سیب من آدم شده ام می دانی!؟
با خیالات  تو  همدم  شده ام  می دانی!؟
تشنه ی خاطره انگیزترین بارانم
تشنه ی اشک چو شبنم شده ام می دانی!؟
ای سحر! پشت شب پنجره هامان گل کن!
بی تو  مثل  شب عالم شده ام می دانی!؟
بی تو از هرچه بهار است دلم می گیرد
بی تو عطر  گل مریم شده ام می دانی!؟
باز هم سیب نگاهی به تعارف بنشین!
به خدا  باز  من  آدم شده ام می دانی!؟



تاريخ : ۱۳۸۸/۳/۱٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

می خواستی یک عمر، با من همصدا باشی
مثل نسیمی در هوای من رها باشی
یادت می آید بارها باشوق می گفتی:
تا پای جان هستم کنارت هرکجا باشی؟
دیروز و امروز تفاوت دارد اما حیف
اینگونه در چشمم چرا باید دوتا باشی؟
در روزگار رونق چشمان رنگارنگ
باید هم اینگونه به من بی اعتنا باشی!
وقتی که بسیار است خاطرخواه اشرافی
پاسوز عشق مستمند من چرا باشی؟
هرگز تصورهم نمی کردم که تواینقدر
در وادی دلداگی ها بی وفا باشی
تنها ترینم، پیکرم یخ بسته اما کاش
می شد تنم راباز، خط استوا باشی
اما نه! باید دل برید از با تو بودن ها
دیگر امیدی نیست خاطر خواه ما باشی!



تاريخ : ۱۳۸۸/۳/٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()