چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد!
که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت.
ممکنه برای بعضی از شما تکراری باشه اما من به شخصه خیلی این جوک دوست دارم.
ترجمه فارسی جک به شکل زیر است:
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان سگی به دختر
 بچه ای حمله کرده است.
مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود.
سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختر بچه را نجات می دهد.
پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:
"تو یک قهرمانی"
فردا در روزنامه ها می نویسند:
" یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد"
آن مرد می گوید:
« اما من نیویورکی نیستم»
پس روزنامه های صبح مینویسند:
"آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد"
آن مرد می گوید:
« اما من آمریکایی نیستم»
خوب پس تو اهل کجا هستی؟
« من ایرانی هستم»
فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :
"یک تندروی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت!"



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/٢٩ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم
که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام!!!
و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی را که به تو داده بودم برایم بفرست. با عشق: روبرت
دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسر دایی، خودشان به او قرض بدهند و همه آن
عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته
و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هرچه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفا عکس
خودت را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/٢۳ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

شبانگاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود
او یک شب آنجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده
نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزی آشنا بودیم
نمی دانم کجا بودیم
که در من نیلی چشمان او
او در کبود شعر من، زمانها آشنا بودیم
شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد
نه فانوسی، نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیر
ولی درد! چه تقدیری
من او را باز نشناختم، زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه ی تلخی است؟
ای افسوس، ای اندوه
او را موجها بردند!
و اینک سحر در قلب من، نیلوفری نمناک می روید...



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/٢٠ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند
اشارات زالی از طلوع زاده ی نرگس
پیاپی می رود از سمت من قاتی که می گویند
زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند
جهان اینبار دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند
کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او
کنون از ابتدای دشت های شرق می آید
صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند
و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم
در استقبال آن عاشقترین ذاتی که می گویند
و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

*
"میلاد با سعادت منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) مبارک باد."
امیدوارم همه ی ما بتونیم سربازان خوبی برای حضرت مهدی باشیم

 

دره ای می دانم ؛ شیب تندی دارد،
و زلالی که ز بر افق می آید،
در سراشیب همین درّه  سحر می روید،
آب و آیینه و باران و سحر در اینجا، همگی یکرنگند،
اگر آن یار سفر کرده بیاید از ره ،
عشق در شیب همین درّه کَپَر می سازد، درّه ای می دانم ، شیب تندی دارد،
آفتابش هر روز،
به نفس می افتد و سراپای کمرکش ها را ، مه فرا می گیرد.
چشمه تا می نالد ، کاش می شد باران، نفس تازه کند، مردم از تنهائی،
 روزنی هست به آن سوی ترنم هایم.
و کسی هست که پیوسته مرا می خواند ، اسب و زینی باید، و دلی دریایی
 که خیال سفر دشت شقایق دارد.
های مَردم، مُردم، مُردم از تنهائی،
وسعتی می خواهم، که بنالم سمگین،
عشق هم فاصله ها را نشکست، آه می دانم، روزی مردی،
ذوالفقاری در دست، از سراشیب همین درّه گذر خواهد کرد،
از زلال خنک و جاری برفاب نَمی نوشد،
زیر لب خواهد خواند:
به فدای لب خشکیده سالار شهید،
و سفر خواهد کرد، اسب و زینی باید، به هماورد تنهایی من،
باید از خاک برید، و سفر در پیش است،
سفری تا لب زیبای سحر خواهم کرد،               
  اگر آن یار سفر کرده بیاید از ره...

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/۱٥ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است و من بران شدم که در این غروب دلگیر با مساعدت قلم و تکه کاغذی که در دست دارم پرسه ای در دنیای تنهائی خویش زنم و بدین سان می خواهم بنویسم اما نگارش برایم بسی سخت است، و از آن سخت تر باور حقایقی است که باید در ازای یک جاده " تولد تا مرگ" با آنان پنجه در پنجه کنم.
اما با هر مغوله ای که هست باز هم قلم را به یاری حرف های خویش می طلبم و با
رقص آن بر سپیدی های کاغذ چند سطری را برای تسکین لحظه های دلتنگی خود
خواهم نوشت و آنها را تقدیم خواهم کرد به ساکنان وادی دل. تقدیم به همه کسانی
که از زندگی جز کوله باری آرزو چیزی ره توشه سفر ندارند.
تقدیم به همه کسانی که در بیغوله زندگی اسیر بازیچه های سرنوشتند.
تقدیم به همه کسانی که که قلب هایشان در گذر از جاده های ناهموار زندگی ناخواسته شکسته است.
تقدیم به کسانی که از زندگی جز رنج چیزی ندیده اند. اما دلهایی پاک و ضمیری
بی آلایش دارند.
تقدیم به همه کسانی که پرواز را می فهمند ولی دنیای بی رحم بال پروازشان را شکسته و قدرت پرواز و فریاد را از آنها گرفته است.
تقدیم به کسانی که اکنون همچو من گوشه ای را با خود خلوت کرده و حرف های دلشان را بر تن سفید کاغذ می نویسند.
باشد در روزگاران نامده دیدگانی بسیار نظاره گر حرف های تنهایی این حقیر باشند.
و خلاصه این قلب شکسته بسته خویش را.
این یادگار تازیانه های روزگار را تقدیم می دارم به تمامی سوته دلان دنیای بی رحم...

*
همایون امروز مینویسه از بدبختی از بی عرضه بودن خودش. از اینکه نتونستم درس بخونم تا الان مادر یکی از دوستام نیاد بگه پسرم کنکور قبول شد تو چی؟ من! سرمو بندازم پائین و از خجالت بیام خونه ، حالمو حسابی
گرفت. هر چی میخوای فکر نکنی بیخیال بشی نمیزارن که داغ دل آدمو تازه میکنن. حالا تو این بی سباطی مملکت بهت گیر میدن چرا بیکاری؟ کدوم کار کار نیست هر جا میری میگن بنائی هست میای منم که از بنائی بیزار حاضرم برم تو اتوبوس ویفر بفروشم بنائی نکنم. تازه بیام بگم اوسا آجر  بگیر برم دوغ آب درست کنم و ...، تازه بهت میگن اگه کار نداشته باشی بهت زن نمیدن. خوب مگه دیوونه ام . دختر مردم رو بیارم بدبخت کنم. ولی حیف کیس مناسب رو پیدا کردم اما میگن اینجوریه. باید
صبر کرد. ببینیم چی میشه. اما اگه تا درست شدن کار من اون شوهر کرد چی؟ میگم بدبختی داریم همینه دیگه. فعلا میشینم گریه میکنم تا اشکام تموم بشه. فعلا تا تموم شدن اشکام ...

* دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم
روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم
شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ریزم
یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم
لاله یی تنها شوم در دامن صحرا برویم
کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم
ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم
شعله آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم
اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم
برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم
یا زهمت پر بسایم بر ثریا همچون عنقا
یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم.
 



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/۱٢ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

دستانم تشنه ی دستان توست. شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم.
با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

*

اول تو را شبیه خودم پیر می کشم
بدتر... عصا بدست و زمین گیر می کشم
یا نه، کنار ساحلی ، تنها و منتظر
با یک غروب مرده و دلگیر می کشم
وقتی که ذره ذره شکلت تمام شد
همراه دست و پای تو زنجیر می کشم
آنگاه جای روسری ، همراه موی تو
خطی شبیه ضربه شمشیر می کشم
اما بدون تو، ولی ...، آخر نمی شود
روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم
کاغذ هزار پاره شد ، وقتی که روی آن
شلیک ناگهانی یک تیر می کشم!!!



ادامش
تاريخ : ۱۳۸۸/٥/٧ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()