آری، تنهایی غم انگیزترین واژه ایست که لحظه به لحظۀ عمرم را با او سپری کرده ام.
در تمام شب، چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنهاست.
در این شبهای غم انگیز تنهایی و بی قراری که من با ماه این مونس و ناظر شب زنده داریهای خویش، نجواها دارم، کجاست آن اهل دلی که شبی را با دل سوخته ما به صبح رساند و بزم وشادی را یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیر کند، تا آسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند.
و من همچنان در انتظار ملکۀ سرزمین دل، تا مرا همره خود به فراسوی ماه به بزم ستارگان ببرد تا کویر دلم را نوید طراوت و سرسبزی دهد.
اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برایش بنویسم، چون پر از دردم، پر از رنج و نامردیهای زمانه، پر از دغدغه های روزگار.
می نویسم که چگونه در تنهایی هایم به اشک های همیشه همراهم به این لشکر زلال و زیبا که از ضمیری پاک متولد می شوند تا یاوران لحظات رنج و تنهایی من باشند، پناه می برم.
اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به تو خرسندم.
ای عشق، ای منجی جاودانه، ای همیشه ماندگار، با من بمان برای همیشه.
چرا که با این همه تنهایی، تنها به امید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست.
آری، آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست، عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن.




تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٢۸ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

نمانده فاصله از چشم های تو تا من
ببین تو خیره در آیینه ام شدی یا من
به لطف چشم تو فصل پرنده نزدیک است
به چشم شاعر چشم انتظار، حتی من
برای دیدن زیباترین منظره ها
همیشه نوبت همسایه بود حالا من
چه چشم های قشنگی! خدا به خیر کند
دچار این همه زیبائی تو تنها من
شروع وسوسه در ذهن خام آدم:
تو
نیازمند همین حیله های حوا:
من
به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهی رفت
تو می روی و خدا شاهد است اما
من
فقط سلام مرا پاسخی مطمئن تر باش
جواب مسئالۀ عشق و نان و گل با من

سلام به همۀ دوستان خوبم امیدوارم روزهای خوب و قشنگی را سپری کرده باشید . لطفا نظرات خودتونو دربارۀ وبلاگ بدید در ضمن هر شخص حقیقی و حقوقی که مایل به تبادل لینک هست در بخش نظرات حتما بگه تا در اولین فرصت به جمع یاران من بپیونده فعلا خداحافظ خیلی دوستون دارم .



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٢٧ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمنها برآید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
به من گفتی دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را
تن بیشه پُر از مهتابه امشب
پلنگ کوهها در خواب امشب
به هرشاخی دلی سامان گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
* سلام خوبین ؟ اگه حال منو بپرسین:دیروز و امروز حالم خوب بود، نمیدونم فردا خوبم یا نه !!!

* یه چند وقتی که میرم کلاس چه کلاسی؟ هر که بگه یه جایزه داره......... وققتون تموم شد دیر گفتین.(کلاس کامپیوتر)
* تا حالا کنار عشقتون تو ماشین نشستین؟ من چند روز پیش این اتفاق برام افتاد. تو یه تاکسی کنار هم نشستیم چفت هوا خور هم نداشت ولی حیف نتونستم یک کلام باش حرف بزنم وقتی از ماشین پیاده شدم یادم افتاد بهش بگم دوست دارم اما... چه زود دیر میشود.

* میخواین بدونین خونۀ ما کجاست؟ الان میگم: ایران مرکز شهر خیابان کناری جنب پارک بچه ها  صندوق پستی ؟؟؟؟؟؟؟-0936                               خوب تا برنامۀ بعد خدانگهدار به امید دیدار  بازم میایم به پیشتون خدانگهدار



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۱۳ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تًر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
زِ کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم تو که آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند، من از خود به در رفتم
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم، در گذر از من
از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست «سایه» می آیی؟
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

* حرف دل من:
* تو این دنیا هر جا گشتم، پیش هر کس رفتم،
* مثل تو پیدا نشد، شاید خیلی چیزها می خواستم
* اما وقتی دیدمت گفتم:
* خدایا: تو این دنیا من از تو هر چه خواستم به من دادی
* اما حالا برای رسیدن به اون هر چه به من دادی از من بگیر
* زندگی بی ارزش منو از من بگیر به جاش اونو به من بده
* میخوام اون مال من باشه، میدونم چیز زیادی از تو میخوام
* اما...
* اما وقتی اونو تو زندگی من نیاوردی حالا به تو میگم:
* زندگی مرگ است و مرگ است زندگی
* پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی
 صتم هر کس رفتم



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٧ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

بی شک دلتنگی، تنهایی، سکوت، مهتاب و ساعت صفر عاشقی، نابترین
لحظه هایی را می سازند که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ است و من
امشب باز بر آن شدم تا از یک وا‍‍ژه آشنا برای دلم بنویسم:
آری خزان، این واژه همیشه با من آشنا.
بدان که می اندیشم بی اختیار خود را آن برگ خزان دیده میبینم که گریه های
بی صدا در آن موج می زنند.
خوب حس میکنم در قلب کوچکش، هنگامی که مرگ خنده خویش را دور از شاخه با چشم حسرت می نگرد، چه غوغایی است.
نمی دانم چرا، اما احساس برگ را با تمام وجود درک می کنم، شاید بدان خاطر است که در یک کلمه به نام خزان همدردیم.
وقتی خزان بی تفاوت با آواز مرگ کلاغان به باغ دلم پا می نهد.
وقتی بخت خزان دیده ی من، خود را برگ خشک و زردی می پندارد که عمری
زیر رگبارهای پائیزی سیلی می خورد و بی صدا میگرید.
وقتی گلها پرپر می شوند و بر رخسار گلدان می ریزند.
وقتی آسمان آبی خدا از کبوترهای سپید و زیبا خالی می شود.
وقتی درختان خانه  تکانی خویش را آغاز می کنند و من با چشم خویش
مرگ حتی یک برگ را می بینم، بی اختیار بغض گلویم را می فشارد و
ابرهای چشمم هوای باریدن می کنند. چرا که خود را از تبار این خزان دیده
می دانم. گویی خود را جای او می دانم، گویی چهره ی او را سیمای خود       می بینم
گویی تمام هستی او را تار و پود خود می پندارم، در این هنگام است که خون در رگ و قلبم یخ می بندد و زندگی برایم سرد و پوچ می شود و کبوتر دلم هوای کوچ ابدی را در سر می پروراند.
نمی دانم شاید این آرزو نیز نوعی سراب باشد نمی دانم، شاید...



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۳ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()