چهره مشتاقش

به کردار باران شبانه

اغلب به رویاهای من می آید.

هرچه سعی می کنم تا فراموشش کنم نمی توانم گوئی یادش در خیال من بازی می کند. گناه من چه بود که حالا تنها شدم.

امروز میخوام حرف بزنم، بگم که دوستش دارم، اما چرا؟ چرا نمیتونم به خودش بگم. چرا وقتی به چهره او نگاه میکنم زبانم از حرکت باز می ایستد.

چرا دست هایم می لرزد، این چه احساسی است که نگاهم تاب دیدن چشمانش را ندارد. میدانم که یادش هیچ وقت از خاطرم بیرون نخواهد رفت.

و روزی فرا خواهد رسید که این جمله را به او با تمام احساس خواهم گفت.

"عزیزم دوست دارم"

میاندیشم به زنی که دوست می دارم

صورتش به ناگاه در حجاب شده است

تهی، به نوبه ی خود، بیمارست.

  آپلود عکس

بانوی اساطیر غزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم که سر انجام به دریا بزنم دل

هشدار دل! این بار، که دریای من اینست

من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل

آسودگی ام نیست که معنای من اینست

هرجا که تویی مرکز تصویر من آنجاست

صاحبنظرم علم مرا یای من اینست

گیرم که بهشت به نمازی ندهد دست

قد قامتی افراز که طوبای من اینست

همراه تو نابترین آب رسیدن

همواره عطشناکی رویای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایابترین فصل تماشای من اینست

دیوانه به سودای پری از تو، کبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار

امروز بجوشند که سودای من اینست

دیر است اگرنه ورق بعدی تقویم

کولاکم و برفم همه فردای من اینست



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/٢٤ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

بخوان ای چرخ ریسک! نغمه ات را

بران شاخ برهنه ی بی گل و برگ

که داری انتظار نو بهاری

ولی من این دل بی آرزو را

که از شور قیامت هم نجنبد

کنم خوش با کدامین انتظاری؟

گاه حس می کنم که سپیده دمان خواهم مرد.

شب است و سکوت است و رویا، ناگه صدای درب

همه را درهم می شکند.

با بهت و حیرت میزبان ناخوانده ترین مهمانی می شوم

که مرا بتدریج در بر می گیرد.

همچون برف که تن عریان درخت را می پوشاند، آه چه لباس سردی.

خوب می دانم مرا زین تقدیر مکتوب گریزی نیست

و به ناچار باید تن را برای همیشه به آغوش سردش بسپارم.

آری می دانم که دیگر هیچ سپیده دمی را نخواهم دید و من در آن تاریکی همانجا که شب هیچگاه به پایان نمی رسد،

تا بتوانم خورشید و فردایی دیگر را لمس کنم.

با همان ظلمت برای همیشه خواهم خوابید.

زمانی که مرگ فرا رسد، بی شک آخرین لحظات عمر من است.

زمانی که مرگ فرا رسد، روح مرا مجال هیچ جولان نیست.

زمانی که مرگ فرا رسد، دیگر هیچ فردایی نیست.

زمانی که مرگ فرا رسد، یعنی عشق ، زندگی ، عزیزان ، همه وهمه برای آخرین بار خدانگهدار.

آری من می میرم، تو می میری، همه و همه، خورشید، ماه ، زمین، ستارگان و حتی کهکشان ها با تمام عظمتشان خواهند مرد.

تنها چیزی که باقی خواهد ماند،

خداوند عشق است که برای همیشه ابدی خواهد ماند.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قوی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

 شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ! آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

تمام آرزوی من این است که در آخر عمر در آغوش تو زیبا بمیرم

                                      جمله ای از خودم

نظر یادتو نره فعلا...

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱٧ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

السلام ای حضرت سلطان عشق

یا علی موسی الرضا ای جان عشق

السلام ای بهر عاشق سرنوشت

السلام ای تربتت باغ بهشت

ولادت با سعادت سلطان ، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان حضرت رضا (ع) مبارک باد.

 این هم تقدیم یه کسانی که نظر میدن

مهربانان ، زیباترین احساساتم را با قلم عشق نثار شما خوبان خواهم کرد.

عطر آغوشتان را دوست دارم چرا که بوی بهترین یاس های زندگی را برای من تداعی می کند.

صدای قلبتان را دوست دارم، چرا که زیباترین آهنگ زندگی را می نوازد.

دستان پر از مهرتان را دوست دارم، چرا که بذرهای محبت را بر زمین

وجودم می پاشند.

چشمانتان را دوست دارم، چرا که زیباترین مروارید های عالم در این صدف ها نهفته است.

ای یاس های سپید زندگی ، شما را در کدامین گلستان عشق بگذارم که طراوتتان جاودانه باشد.

اما نه، نمی شود شما را در گلستان زمان نهاد، چرا که هیچ گلستانی لایق این همه زیبائی و مهربانی و صفا نیست.

پس شما را در اعماق اعماق جاودان قلبم خواهم نهاد که سراسر از عشق شما لبریز است.

ای یاس های سپید و جاودان، امروز از فراز و نشیب روزها هنوز خانه قلبم از عشق شما خوبان گرم است.

جاودانه های بی مثال قلبم، الهی تا ابد پایدار باشید.

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/٧ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

در این سکوت شبانگاهان به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره

در بارهْ تو می پرسم.

شبی که چشمانم با چشمانت بازی ها داشت، من بی خبر از آن به

نگاهت دل بستم.

من ترا در ابرها در باد و باران و در لایه لایه های برگ های زرد

خاطره یافتم.

سرزمین خاطره های من و تو جایی است که آفاق در آن

رنگ دیگری دارد.

و حالا دلتنگی هایم را با رنگ سیاه می نویسم و آرزوهایم را بارنگ آبی،

چون امروز آسمان در قلب من است.

آسمان خاطره ای که پروانه های سبز و جوان اندیشه ام در آن بال به پرواز گشوده اند.

هم اکنون وسعت فاصله هایمان را تنها خداوند به نظاره نشسته، همانی که

 به خاطر قدرتش و گاهی به دلیل همراهی بیدریغش فاصله ای در حریم

 عبودیتش میان من و او نیست.

ای ساحل سبز افق! من در جایی از رؤیاهایم که فردایی

 از جوانی ام نقاشی شده،

به امید تقدّس نگاهت بی محابا اشک می ریزم.

رفیق دلم! می دانی که چشم هنگامی زیباست که مملو از اشک باشد

 و اشک زمانی زیباست که بخاطر عشق بریزد.

کاش می شد در ابدی بودن آبی کرانه ها آشیانه ساخت و در آغوش گرم آرامش آرام گرفت.

عزیز چشمانم! کمکم کن تا لایق دلت باشم.

کاش آسمان برای نازنینی که هیچکس را جایگزین نامش نخواهم کرد، همیشه نیلی باشد.                            «سوسن اسلامی»

 



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/٢ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()