دل آسودۀ من لانۀ پاک کبوتر بود

که چتر شاخسارانش بر فرازش سایه گستر بود

شبی فریاد خشم آلودۀ طوفان

گریزان کرد از وحشت، کبوتر بچگانش را

از آن پس لانه ویران شد، بهار از او گریزان شد

دهان شبنم آلودش پر ازخاک بیابان شد

پر از خاکی که می پوشاند شب ها آسمانش را

تهی شد سینه اش مانند دام خالی صیاد

هم از آوا ، هم از فریاد

نه فریادی که گاه از خشم ، بفشارد گلویش را

نه آوایی که گاه از شوق ، بگشاید دهانش را

تو از راه آمدی ، با بالهای آفتابی رنگ

فضای تیره اش را بار دیگر روشنی دادی

ز شر فتنه های آسمانش ایمنی دادی

به همرا خود آوردی بهار جاودانش را

از این پس دیگرم دل ، آشیان بی کبوتر نیست

نگاه او دنبال کبوترهای دیگر نیست

تو از راه آمدی ، ای مرغ صحرای تنهایی

پس از چندین شکیبایی

درنگت جاودانی باد در ویرانسرای من

بمان دیگر، بمان دیگر برای من!

بمان تا لانۀ دل بازگوید دستانش را

بمان، تا شوق دیدار تو بگشاید زبانش را

                                                   «نادر نادرپور»

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٩/۱۸ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

 

تقدیم به تنها عشق زندگیم کسی که عاشقانه دوستش دارم.

در این شب زمستانی که هوهوی باد درب خانه را به هم می کوبد در میان سکوت سرد شب به دنبال یار سفر کرده ی خود میگردم.

کسی که با رفتنش اولین زمستان تنهایی را میهمان دل شکستۀ من کرد.

شبهای سرد و بارانی هم صدای قلب خستۀ من شدند .

کاش تو کنارم بودی تا زمستان جرات خودنمائی را در حریم بی کسی های من به باد و باران ندهد.

 عزیزم من میترسم من طاقت تنها ماندن را در غربت گوشه نشینی ندارم.

 بی تو در این خانه شب و روزش زمستان است

تو خوب میدانی من زمستان را بی حضور تو دوست نمی دارم.

 امشب تاریکی در این خانه فرمانروایی می کند.

و تنها دوست من شمعی است که در میان شعله هایش عکس تو را میبینم و به تو می اندیشم به روزهایی که تو کنارم بودی و من عشق را در اعماق وجودم حس می کردم امااکنون چه سخت میگذره زمانی که تو نیستی.

یار تنهایی های من دعوت این پسرعاشق را بپذیر و به خانه ی عشق قدم بگذار تا با آمدنت این خانه دوباره با عطر وجود تو بهار شود.

مونس تنهایی های من دوستت دارم زود برگرد...

این پست رو خودم نوشتم لطفا برای بهتر شدن نوشته ها نظر بدید

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٩/٦ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()