سَمت نیزار زمان ، روی سرتاسری نام و نشان

در سراشیبی دل بستن و عشق ، آمدی تا که بپرسی حالم

درب چوبی دلم را تو زدی

چند سالی است که در خانه دل آشوب است

چند سالی است که من تنهاترین تنهایم

چه کسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شکند

شاید این روزن دل، سوی دریا باز است

بهتر است تا که قلم بر دارم، روی برگ دل پر وسعت خود بنویسم

دل من رنگ شقایق دارد

وه چه شوقی دارد، شستن پنجره ی دل با آهی

وه چه شوقی دارد، حوض پر آب حیاط

من خاکی به چه اندازه ز دریا دورم

چه صفایی دارد، بغض آهسته ی باران بهار، بر تن حوصله سبز درخت

چه صفایی دارد، خانه در ریزش یک دم باران

بوی آب و گِل و کاه

و چه زیبا و تماشایی تر

یاد آن خاطره ها و لحظۀ نازک بشکستن احساس دلم.

http://upload./6/1270108057.jpg

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۱/۱٢ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()