روان پرور بود خرم بهاری                      که گیری پای سروی دست یاری

و گر یاری ندارد لاله رخسار                   بود یکسان به چشمت لاله و خار

چمن بی همنشین زندان جانست               صفای بوستان از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری                      و گر جانان نداری جان نداری

بهار عاشقان رخسار یار است               که هر جا نوگلی باشد بهار است

 

چند روزی است که دلم خیلی گرفته ، دلم از دست دوستانی که روزی دوستشان داشتم و لی اکنون به اندازه ی یک آرزوی بزرگ دست نیافتی از من دورند، در این عصر ارتباطی که هزاران کیلومتر دوری از یکدیگر را با لحظه ای از نگاه وب کم خلاصه می کنند،  من در نزدیکی خویش دوستان عزیزتر از جانم را گم کرده ام. دنیای ما آنقدر شلوغ و سردگم شده که خاطرات مان را نیز در قاب عکس خالی می یابیم. اکنون که در چند قدمی رسیدن به بیست و یک  سالگی هستم ، دلم هوای دوران دبیرستان و دوستان و رفیقان قدیمی ام را کرده است.

دوران مجردی ام را با عیش و مستی ، الافی در خیابان و کوچه و بازار و نگاه به نامحرمان و ... پر نخواهم کرد اما این دوران به قول بعضی ها رشد فکری یا آدم شدن خویش را با محبت شیطان که این روزها بهترین دوستم شده می گذرانم.

نمی دانم چرا گریختن از بند این فریب دهنده ی قهار اینقدر سخت است اما می دانم که خوب بهانه ای برای انجام زیباترین کارهای زشت ما انسان هاست.

یک توصیه و تجربه از این درد آشنای کوچک : با نماز می توان بینی شیطان را به خاک مالید و امیدش را نا امید ساخت.

اگر شما هم جزء کسانی هستید که نماز نمی خوانید اندکی با خود فکر کنید و تجربه ی گوارا و شیرین نماز و نزدیکی به یزدان پاک را بر جان و روح خود بنوشانید.

تا دست نوشته ی بعدی که امیدوارم  نفس در جانم یاری نماید سبز بمانید و برایم یادگاری بگزارید.

پاینده ایران و ایرانی .

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()


آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا
جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا
زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا
نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا
عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()