به نام خدای عشق

مدتی پیش که حالم خیلی از تنهایی گرفته بود، فکر کردم که به خاله ی دختری که حالا فقط یاد و خاطره هاش برام باقی مونده بود خواهش کنم یه کاری برام انجام بده.

کاری که تو این تنهایی میتونست یکم از غم و غصه هام کم کنه...

شنیدن صدای دختر خاطره هام حالا دیگه واسم شده بود یه آرزو ...

بعد از چند روز خواهش کردن خاله اش راضی شد که با اون دختر تماس بگیره و ازش بخواد که یک زنگ به من بزنه ...

بعد از سه روز که مشغول مطالعه بودم ، زنگ موبایل من به صدا در اومد دخترک پشت خط بود

-الو بفرمائید

- دخترک : سلام خوبین ؟

- مرسی شما خوبین ؟

- دخترک : شناختی ؟

- بله خوبی عزیزم؟

- دخترک : ممنون کاری داشتی که گفتی باهات تماس بگیرم؟

- نه ، فقط می خواستم صداتو بشنوم خوبی چکار می کنی؟

- دخترک : حالا که شنیدی کاری نداری؟

-         کار؟ امممم ، نه ...!

-         دخترک : خداحافظ...

و تلفن قطع شد... و صدای دختر آرزو هام اینگونه شنیده شد...

باش ِ عزیزم شاید برای تو مهم نبود اما من با یاد و خاطره هات زندگی می کنم.

و تو را به خدای بزرگ می سپارم.

عشق من اینگونه آغاز شد

من بودم و تو آمدی

من دیدمت و شدی زندگیم

با هم بودیم و ما شدیم

و حالا اینگونه تمام شد

من هستم و اما تو رفتی...

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۳۱ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

دلم به شوق نگاهت، کبوترانه پر می کشد

تا افق چشمهایت، دلبرانه ناز می کشد

کاش می شد لحظه ای، در نگاهت مجنون شوم

حس تلخ دوریت، با نگاهت شیرین شود

کاش فاصله ی ما، قد یک دست بود

دستم به دستت، عاشقانه وصل بود

کاش بین ما دوری، نمی افتاد

تا که جمله بین ما، کاش نمی افتاد

هر لحظه تو را در ذهن، نقش می زنم

به یاد رنگ نگاهت قطره، اشک می زنم

روز و شب برای با تو بودن، دعا می کنم

لحظه ی بوسیدن لبانت را، تصور می کنم

دلنوشته ای کوتاه بود که خودم مدتی پیش نوشتم هر وقت که دلم تنگ میشه یا احساس تنهائی می کنم می نویسم برای دختری که آرام قدم به زندگی من گذاشت و خیلی زود جای خالیش دلم را آتش زد...

هیچ وقت لحظه ای که برای اولین بار چشمانم او را شکار کرد فراموش نخواهم کرد. چند ماه پیش برای مهمانی به خانه ی خاله اش که همسایه ما بود آمد و خیلی زود با هم دوست شدیم و ارتباطی کاملا دوستانه برقرار کردیم.

خون خاله اش روبروی خونه ماست و درب حیاطشون چهار ردیف از شیشه پوشیده شده و  به اندازه ای که یک چشم بتونه بیرون رو ببینه شیشه درب حیاطشون سوراخه و اون میومد پشت درب و از اون سوراخ کوچیک منو نگاه می کرد و منم با حرکت دست و به سختی باهاش حرف می زدم از ترس اینکه کسی ما رو نبینه منم از تو حیاط نگاش می کردم و اون طفلی کاملا از پشت شیشه معلوم بود و خودش نمیدونست و هیچ وقت اون صحنه ای که خاله اش اونو موقع حرف زدن از بیرون دید یادم نمیره که باعث شد باباش سوراخ شیشه رو با نوار چسب مشکی بپوشونه و راه ارتباطی ما کاملا مسدود شد و برای چند روز کاملا سرگردان بودیم که اون با اسرار از خاله اش خواست که اجازه بده اون نوار چسب رو از رو شیشه برداره و آغازی شد برای اینکه خاله اش از ارتباط ما مطلع بشه...

ولی حالا دیگر اون دخترک زیبا نیست و چند ماهی از جدائی ما میگذره و من از اون کاملا بی خبر هستم و خدا میدونه الان داره چکار میکنه ...

شاید اون منو فراموش کرده باشه ولی من هیچ وقت روزهای زیبائی که با اون بودم رو فراموش نخواهم کرد و جز اشک ریختن و حسرت کاری نمیتونم بکنم

براش دعا می کنم هر کجا هست سلامت باشه و شماهم برای من دعا کنید که اون یه بار هم که شده بتونه از شهرستان تماس بگیره و منم صداشو لا اقل برای یک بار دیگه بشنوم ...

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٥ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()