امروز برایت اینگونه دعا کردم :

خدایا به جز خودت به دیگری واگذارش نکن، توئی پروردگار او پس قرار ده بی نیازی در نفسش و یقین در دلش و اخلاص در کردارش و روشنی در دیده اش و بینائی در دینش...

نمیدونم سهم من از این دنیا چیه، زندگی بدون تو پوچ و بی رنگه، حال تو رو نمیدونم اما حال من اصلا خوب نیست، غصه تو دلم زیاد و رنگ شادی تو سرنوشت من سرابه...

خدایا چرا من ؟ چرا باید گناهکارترین انسان روی زمین تو من باشم؟

آخر مگه چی میخواستم از دنیای به این بزرگی تو جز یه عشق ؟

گناه من آنقدر بزرگ است که نمی دانم آیا بخشیده می شوم یا نه!

هنوز مانده ام چکار کرده ام عاشق بودم یا گناه کردم. نمی دانم...

خوشا عشق و نوای بی نوایی

خوشا عاشق شدن اما جدائی

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٢ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

سلام به بهاری ترین نگاه سبز تو، امروز در آغاز سپیدترین وقت روز برای چشمان سیاهت اشک می نویسم، امروز برای دل تنگی هایم خطی از سبزترین عاشقانه های فردا می کشم.

چگونه بخوانم تو را که حسرت نگاه تو بغص سال ها جدائی را نمایان می کند.

حال من این روزها تماشائی است و هم بستر من غم روزهای بی تو بودن است.

اما جدائی تا به کی؟ بیا و دست هایت را به من بده و مرا به خود به اوج احساس عشق ببر.

خدایا تو این روزها در حسار تنگ تنهایی اسیر شده ام

خدایا قلب مرا از عشق ماه روی فریبایم لبریز کن

خدایا لحظه عاشقی قشنگه هر لحظه برایم عاشقی کن

دلم را از هوس و چشمانم را از حیزی بر حزر دار

فکرم و اندیشه ام را به چشمان عشق مشغول بدار

آرزوی من یکی است و آن هم رسیدن به عشق تو و در آغوش تو جان سپردن است.

مدتی است گناهکار و هوس باز شده ام

گناهم چشمان تو و هوس عشق پاک توست

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٠ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

به نام او که شرمنده نگاهشم...

دلم گرفته ، نمی دانم کجا دلتنگی هایم را فریاد بکشم.

تا دلم از داغی این زمونه کمی خنک بشه.

آدما تو این زمونه خوبن این منم که آز آدم بودن خود بیزارم.

کاش می شد لحظه ای تا عمق وجودم به اندازه یک ثانیه پاک بودم.

از پاک بودن میترسم مبادا لحظه ای بدی تمام وجودم را آرزو کند.

وقتی لحظه ای با خودم تنها میشم جای آرزو های فردایم در نهان با شیطان وجودم جدالی دارم بس تماشائی که در پایان این ابلیس است که مثل همیشه برنده ی دعوای ماست.

دلم برای گریه های دوران بچگی هایم تنگ شده.

 بغض نشسته در گلویم روزی هزاران بار هوس ترکیدن دارد.

روزهایم آنقدر سیاه شده که آرزوی سوسو زدن شمعی در این تاریکی گلویم را هر لحظه تشنه می گذارد.

گویند جوانی است و هزاران آرزو، اما جوانی من آرزویش تنها یک مرگ است.

چشم هایم هزاران اشک نشسته در گلو دارد که دیدار مرگ آرام و روانش می کند.

هر چه بزرگتر میشم گناه کار ترین انسان روی زمین میشم و مرگ پایان گناهان من است.

به امید دیدار مرگ در جوان ترین اوقات زندگی من...


 ox4yn7ovj6op7b8ixnh.jpg

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۸ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()