طوفان زده بودم ، به سراب تو رسیدم

یعنی که به سرچشمه ی ناب تو رسیدم

من دفتر صدبرگ خیالات تو بودم

کم کم به غلط های کتاب تو رسیدم

چشم تو در آن فلسفه ها غوطه ورم کرد

اما به فلاطون شراب تو رسیدم

یک عمر در این آینه از شکل مسیحا

پرسیدم و دیدم به جواب تو رسیدم

تو سهم سر آسیمه ترین مست خودت باش

من هم که به یک نیمه ی خواب تو رسیدم

پاداش مرا حالت شایسته تری نیست؟

چون هیچ ثوابان به عذاب تو رسیدم

پر میوه ترین فصل پریشان شدنی تو

تابیدی و با رنگ لعاب تو رسیدم

بوسیدمت و در بغل آرام گرفتم

خندیدی و گقتی به حساب تو رسیدم

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٠ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

از وقتی آمدی کلبه زندگی ام روشن شد

تمام هستی ام را نثارت می کنم تا روشنی کلبه ام باشی

و خوشبختی کلبه ام را تضمین کنی



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()