باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست...

اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایده ست



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

خواستم از دوست عزیزم مهتا جون تشکر کنم که با نظرات و مهربونی هاش به من کمک زیادی کرد.

اینم آدرس وبلاگش: http://shah2kht.blogfa.com

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

باز امشب دلم لک می زند ، دلم شور می زند، مبادا دلت را اسیر کنند.

دلم من اگر شکست باکی نیست، دلم تاب دیدن شکستن تو را ندارد.

بارها با خود زمزمه می کنم مبادا قدمی بردارم که تو را غمگین کند.

آه از آن هنگام که میبینم رقیب دلت را لگد مال می کند.

هر شب وقتی چشمانم را می بندم یاد صورت زیبای تو می افتم و شادی تمام وجودم را در بر می گیرد، اما وقتی که به دوری تو می اندیشم غم نداشتنت آنچنان دلم را می سوزاند که گویی در آتش مرا مجازات می کنند.

مجازات به دوست داشتن تو، جرم سنگینی است.

کیفر عشق تو هرچه باشد تاوانش را می پردازم.

آی مردم دنیا بدونید ، دوستم نداشت اصلا جایی در افکارش نداشتم،

ولی دوستش داشتم این را زمانی به او بگویید که در قبری از حسرت عشق او به خاک می سپاریدم.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

این روزها زمستان حال خوشی ندارد، دیروز که پاییز تمام شد، خوب میشد فهمید که چقدر دلش گرفته بود.

وقت رخت بستن پاییز شده بود همه جای ده غمگین و خسته بود.

غباری در مقابل چشمان ما بود که تشخیص چشمان همسایه شک برانگیز می گردید.

آفتاب که غروب کرد ابرها از هم فاصله گرفتن انگار که دل ابرها برای بارش به هم نمی خورد. اشک در چشمان آسمان حلقه زده بود اما برای باران دست ابر خالی بود.

نگاه پیرزنی گوژ پشت به من، بغض را  در گلویم می فشرد. که با آن حال رنجور خویش یاد مادر من بود و از اوضاع سلامتی وی می پرسید.

راستی زمانی است که دیگر ده ما روی پرندگان را به خود نمی بیند.

هفته ی قبل بر فراز بام خانه ها شاهینی با کمال اقتدار بال های خود را گسترانده بود و با سرعت تحسین برانگیز خویش خود نمائی می کرد.

و مرا یاد زمانی انداخت که روی درختان هر خانه ای دسته دسته گنجشگ بود و پرنده های جورواجور...

در هنگام پگاه صدای گنجشک ها مانند زنگی در گوشمان طنین انداز می شد و مژده ی صبحی دل انگیز را برایمان به ارمغان می آورد.

خورشید که غروب می کرد می توانستی در پائین ده خفاش هائی را نظاره گر باشی که از بالای سرت به سرعت عبور می کردند.

روزهای تابستان وقتی در خیابان پلاس می شدیم بعد از بازی های دسته جمعی روی دیواری که نیمی از آن یادگار خانه ای مخروبه بود می نشستیم و برای هم لطیفه می گفتیم و از اتفقاتی که در گذشته رخ داده بود برای هم تعریف می کردیم

وچه خوش روزگاری بود.

آن زمان که نمی د انستیم عشق چیست! اما برای خود دختری را انتخاب می کردیم.

و من هم دختری را از ده کوچکمان برای خود طلب کردم و دختر بیچاره بی خبر از اینکه خواستارش منم.

زمان گذشت و ما به هم نرسیدیم دلیلش را نمی دانم شاید یک انتخاب بچه گانه بود و نه عشق.

و حالا که بزرگ شده ایم و ارزش نگاه را به خوبی می فهمیم من به نوبه ی خود عشق را در حد و اندازه ی خویش می شناسم ولی انگار پای بخت من می لنگد و انگشت اشاره ی من به خوبی طعمه را نشانه نمی رود.

در این دنیای پر از شلوغی های سخت و طاقت فرسا عشق را نمی توان به خوبی تشخیص داد.

وقتی دل به هوس می دهی دور و برت پر از عشق می شود ولی و قتی که خوب نگاهشان  می کنی و به آینده می اندیشی جز پلیدی و معصیت چیزی عایدت نمی شود.

با نگاهی عاشق می شوی و با دلی مجنون به استقبال معشوق می روی اما وای از آن روز که می فهمی بعد دو روز دست لیلی قصه چه فرهاد و مجنونی را در آغوش نگرفته است.

و تو تنها میمانی و غم عشق هوس انگیز خویش.

گاهی فکر میکنم که باید تنها بود زیرا اگر تنها بمانی رنجی که از دنیا بر تو می گذرد کمتر از زخمی است که دلربایان فتنه انگیز بر تو روا می د ارند.

و خاطراتی که تمام نمی شود...



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()