سلام یه شعرکی واسه زمستان سرودم امیدوارم خوشتون بیاد:

زمستان را دانی که چیست؟

زمستان فصل گرمای دل است

زمستان را هوایش بدجور گرفته

زمستان را همه عالم گرفته

زمستان آسمان دلی پر درد دارد

زمستان عاشقان را دوست دارد

زمستان هرچه دارد از وجودش

نثار خاک و آب و راه دارد

زمستان با خودش نجوا دارد

شبی بلند و عمری کوتاه دارد

زمستان با تمام خوبی هایش

یتیمی در زمین سرد دارد

زمستان خانه ها گرم اند و افسوس

فقیری در کنارش برف دارد

زمستان فصل درس و مشق باشد

کودکی درسش همیشه اه باشد

زمستان را چه نامی ای عزیزم

برای ما زمستان همیشه درد باشد



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٧ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

قدم که میزنم فقط خیابان منتهی به مقصد را متر نمی کنم.

با قدم هایم آهسته آهسته به فکر فرو میروم

لحظه ای خیال هم میتواند زیبا باشد

خیالی از جنس با تو بودن

این بار نمیخواهم حسرت بخورم

خیال که میکنم سیر میشوم از غم های دنیا

تو که پا به خیال من می گذاری قدم هایم را آهسته بر میدارم

مقصد هرجا که میخواهد باشد خواه دانشگاه خواه برگشت به خانه

نمیدانم چه سری فقط تو به خیالم قیافه ی آرزو را می دهی

با این حس می شود از خدا خواهش کرد

از خدا خواست که خیالت را زیباتر جلوه دهد

خدا خودش هم دوست دارد که تو قسمت من باشی

اما قسمت را نمیدانم چرا

تو خرابش می کنی

من همیشه به یاد تو هستم و خواهم ماند

تو روح مریم من هستی قداست تو بیشتر از هر مریم دیگری است

کاش تو بیایی و به من یک قدر ی هم که شده سر بزنی



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٥ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()

فراموش شده ام از ذهن روزگار ، گاهی هم به سراغ من نمی آید خوشی های روزگار.

من در این اتاق سرد و کوچک تنها و خسته افتاده ام، از روی ترحم نمی اید مرگ هم به سراغم.

شاید عاشق بودن گناهی نابخشودنی بود ، شاید هم آخرین گناهی باشد که می آید در برم.

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()