سلام به همگی. من خوب ه برای اولین بار یه داستان نوشتم در سه قسمت که سه قسمتشو جداگانه براتون میزارم چون یکم طولانیه بخونید ببینید چطوره.

 

به چشمان خیس من نگاه کن

ببین چه عاجزانه تو را می خواند

به نام او که عشق را آفرید، تا عاشقان به عشق پاکشان افتخار کنند.

پسری کوچک ولی با افکار بزرگ، زمان را درخدمت خویش محصور کرده است.

سامان که فقط هیجده سال داشت تمام زندگی خود را وقف درس خواندن کرده بود و هدفی جز رسیدن به قله های موفقیت نداشت.

در یک روز سرد وپائیزی سامان مثل همیشه لباسش را پوشید و کیفش را که روی میز تحریرش بود برداشت و از خانه خارج شد.

سامان مثل همیشه فاصله خانه تا مدرسه را که طولانی هم نبود(حدودو پانزده دقیقه)

در پیش گرفت، کتابی زبان انگلیسی خود را از کیفش برداشت و قدم زنان مشغول

کتاب خواندن شد. غرق در مطالعه پیاده رو را پشت سر می گذاشت ناگهان برخوردی با یک عابر کتاب را از دستش می اندازد.

-مگه کوری وسط پیاده رو انیشتن شدی حواستو جمع کن

سامان کتابش را از زمین بر می دارد، و نگاهی به کسی که با او برخورد کرده است می اندازد.

دختری زیبا توجه سامان را به خود جلب می کند، او که تابه حال اینگونه با هیچ دختری برخورد نکرده بود دست و پای خود را گم می کند...

پایان قسمت اول...




تاريخ : ۸ دی ۱۳۸۸ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()