سلام ،قبل از اینکه ادامۀ داستان "نگاه" رو بخونید لازم میدونم دو نکته کلیدی رو به عرض برسونم.

١- من سعی کردم در این داستان فقط یک شخصیت اصلی رو در نظر بگیرم به نام سامان که کاملا یک اسم تصادفی رو انتخاب کردم.

٢- خواهش میکنم به این داستان از بُعد یک داستان کاملا حرفه ای نگاه نکنید چون این داستان اولین داستان منه و احتمالا پر از ایراد

٣- لطفا تا قسمت اول داستان را نخوندید به قسمت دوم مراجعه نکنید، ممنون.

و اما ادامۀ داستان

دختری زیبا توجه سامان را به خود جلب می کند، او که تابه حال اینگونه با هیچ دختری برخورد نکرده بود دست و پای خود را گم می کند

- ب ب بخشید معذرت میخوام

دختر هم که انگار از سامان خوشش آمده بود گفت:

- خواهش می کنم اشکالی نداره

سامان بدون آنکه بتواند از دختر دل بکند نگاهش را بر زمین می اندازد

و با قدم هایی کند به راه خود ادامه می دهد

آن روز روز عجیبی برای سامان بود، دیگر برایش درس و کتاب مهم نبود

به مدرسه رفت و بدون اینکه به درس توجه کند به خانه برگشت و به اتاقش رقت.

سامان تمام روز به اتفاقی که برایش افتاد فکر می کرد. آیا فردا هم او را خواهد دید؟

فردای آنروز باز هم سامان آن دختر را دید.

دخترک نگاهی با لبخند به سامان می اندازد و از کنار او رد می شود.

با این کار او سامان خوشحال می شود و میلش برای بدست آوردن آن دختر بیشتر می شود، بعد از چند گامی که بر می دارد تصمیم می گیرد آن دختر را دنبال کند تا بفهمد که او به کجا می رود.

پس از دقایقی دخترک وارد مدرسه ای می شود که بر سر در آن نوشته بود دبیرستان دخترانه حضرت زینب(س) ، سامان می ایستد و از این که مدرسۀ آن دختر را پیدا کرده بود خیلی خوشحال شد و به مدرسۀ خود برگشت. برای سامان عشق آن دختر تمام زندگی اش شده بود و به این فکر بود که چگونه او را بدست آورد.

پس تصمیم گرفت فردا که آن دختر را می بیند با او حرف بزند...

پایان قسمت دوم...

 



تاريخ : ۱٥ دی ۱۳۸۸ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()