پس تصمیم گرفت فردا که آن دختر را می بیند با او حرف بزند.

فردای آنروز سامان با شوق و امید دیدن آن دختر به جایی که اولین بار دخترک را دیده بود رفت و منتظر عبور او شد. اما بی فایده بود و دختری که او منتظرش بود از آنجا عبور نکرد.

آن دختر فقط دانش آموزی بود که برای گرفتن پروندۀ خود از مدرسۀ قبلی خویش به آنجا آمده بود و آنها برای همیشه از آن محل رفتند...

سامان فقط اسیر نگاهی شده بود که همه چیز را در نگاه آن دختر می دید و اینگونه سامان قلبش شکست و تصمیم گرفت فقط به درس و مدرسه اش توجه کند و تا تمام شدن درس هایش به هیچ دختری توجه نکند. مگر تا روز ازدواج که تا آنروز او برای خود یک مرد شده و بی شک دیگر فریب نگاه هیچ دختری را نمی خورد

بالاخره تموم شد.



تاريخ : ٢٠ دی ۱۳۸۸ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()