الماس چشم آسمان گیسوی من ، بنشین
جادوگر مکار لب جادوی من ،   بنشین
این بار هم که بد قلق بازی در آوردی
بردار آبرو را، خدای ابروی من بنشین
خط لبت را صاف کن ای ارمنی لبخند
ریمیل کشیدی ماه چم آهوی من ، بنشین
بالا بزن یک بار دیگر  آستینت را
سرخ و سفید و بور، رویاروی من بنشین
نه! آن طرف نه، بچه های کوچه میبینند-
لب بازی ما را، بیا این سوی ما بنشین
زیر لباست گنج قایم کرده ای انگار!
آن دکمه ها را باز کن ، پهلوی من بنشین
یک خواهش کوچک
بیا و   نه نگو ، باشد؟
یک نیم ساعت بر سر زانوی من بنشین
                                           محمد مرادی



تاريخ : ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()