به نام او که شرمنده نگاهشم...

دلم گرفته ، نمی دانم کجا دلتنگی هایم را فریاد بکشم.

تا دلم از داغی این زمونه کمی خنک بشه.

آدما تو این زمونه خوبن این منم که آز آدم بودن خود بیزارم.

کاش می شد لحظه ای تا عمق وجودم به اندازه یک ثانیه پاک بودم.

از پاک بودن میترسم مبادا لحظه ای بدی تمام وجودم را آرزو کند.

وقتی لحظه ای با خودم تنها میشم جای آرزو های فردایم در نهان با شیطان وجودم جدالی دارم بس تماشائی که در پایان این ابلیس است که مثل همیشه برنده ی دعوای ماست.

دلم برای گریه های دوران بچگی هایم تنگ شده.

 بغض نشسته در گلویم روزی هزاران بار هوس ترکیدن دارد.

روزهایم آنقدر سیاه شده که آرزوی سوسو زدن شمعی در این تاریکی گلویم را هر لحظه تشنه می گذارد.

گویند جوانی است و هزاران آرزو، اما جوانی من آرزویش تنها یک مرگ است.

چشم هایم هزاران اشک نشسته در گلو دارد که دیدار مرگ آرام و روانش می کند.

هر چه بزرگتر میشم گناه کار ترین انسان روی زمین میشم و مرگ پایان گناهان من است.

به امید دیدار مرگ در جوان ترین اوقات زندگی من...


 ox4yn7ovj6op7b8ixnh.jpg

 



تاريخ : ۸ تیر ۱۳٩٠ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()