باز امشب دلم لک می زند ، دلم شور می زند، مبادا دلت را اسیر کنند.

دلم من اگر شکست باکی نیست، دلم تاب دیدن شکستن تو را ندارد.

بارها با خود زمزمه می کنم مبادا قدمی بردارم که تو را غمگین کند.

آه از آن هنگام که میبینم رقیب دلت را لگد مال می کند.

هر شب وقتی چشمانم را می بندم یاد صورت زیبای تو می افتم و شادی تمام وجودم را در بر می گیرد، اما وقتی که به دوری تو می اندیشم غم نداشتنت آنچنان دلم را می سوزاند که گویی در آتش مرا مجازات می کنند.

مجازات به دوست داشتن تو، جرم سنگینی است.

کیفر عشق تو هرچه باشد تاوانش را می پردازم.

آی مردم دنیا بدونید ، دوستم نداشت اصلا جایی در افکارش نداشتم،

ولی دوستش داشتم این را زمانی به او بگویید که در قبری از حسرت عشق او به خاک می سپاریدم.



تاريخ : ٥ دی ۱۳٩۱ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()