میخوام یه خاطره تعریف کنم اولین خاطره ای که تو وبلاگ مینویسم لطفا نظر بدین ببینم ادامه بدم یا نه ممنون:
یه روز صبح که اومدم مدرسه (کلاس دوم دبیرستان بودم) بعد از این که مراسم صبحگاهی برگزار شد و بچه های کلاس اول که به ترتیب رفتن سر کلاس حالا نوبت بچه های ما بود وقتی سه یا چهار نفر از تو راهرو داشتن می رفتن من پشت سر اونها میومدم هوای خوندن زد به سرم با اون صدای ضایه که داشتم زدم زیر اواز چهچه میزدم که یه دفعه معلم زبان انگلیسی ما از جلوم در اومد(خیلی خشن بود هر وقت ما با اون کلاس داشتیم بچه ها عذا میگرفتن از اخلاقش) با اون شکم گندش و قد و قامت نه چندان بلندش که هم قدهم میشدیم یه نگاه به من انداخت من هم که دیدم معلمه فهمید من بودم به جلوئیم گفتم فرهاد بابا یواش تر واسه چی چهچه میزنی آقا بد تر شد معلمه کفرش در اومد یکی گذاشت زیره گوشم تا اومدم به خودم بیام یکی دیگه زد تو گوشم نامرد چه دست سنگینی هم داشت گفت بجه مگه اینجا چاله میدونه منم که عصبی شدم گفتم آقا بزار ما از راه برسیم بعد شروع کن به زدن نالوتی گوشمو گرفت یه فشار هم داد گفت بار آخرت باشه ولم نمی کرد کمی بعد معاون مدرسمون اومد گفت اقا فتحی ولش کن اونم با عصبانیت گوشمو ول کرد. من تو دلم گفتم ای نامرد معلوم نیست اول صبحی با زنش دواش شده میاد سر من خالی میکنه .با چشمای سرخ زدم از راهرو بیرون چون هم کتک خورده بودم هم جلوی بجه ها حسابی تحقیر شده بودم. رفتم صورتمو یه آب زدم بد یه گوشه دیوار نشستم یکم گریه کردم معاونه اومد گفت شمشیر که نخوردی بیا برو کلاست دست منو گرفت از زمین بلندم کرد رفتم سر کلاس زنگ اول شیمی داشتیم رفتم با ناراحتی تمام سر کلاس یه چند تا فحش هم پیش بچه ها به معلم زبان دادم رفتم رو نیمکت نشستم زنگ که خورد اومدیم بیرون وقتی خواستیم بریم سر کلاس به معاونه گفتم آقا من سر کلاس زبان نمیرم گفت تو حالا بیا برو من باش صحبت میکنم. وقتی رفتم تو کلاس سر جام نشستم معلم زبان اومد منو صدا کرد گفت بیا کارت دارم .رفتیم تو کلاس کوچکی که کنار دفتر بود کلاس خالی بود چون سومی ها ورزش داشتن رفته بودن سالن اخه حیاط مدرسه ما کوچیک بود مدرسه غیرانتفاعی بود خیر سرش.به من گفت ببین تو اشتباه کردی بچه مگه اومدی بودی حموم آواز میخونی ولی منم اشتباه کردم منم گفتم آقا من هم کارم غلط بود ولی شما نباید ما رو میزدین جلوی بچه ها یه تذکر میدادی من دیگه تکرار نمیکردم معلمه گفت میخوای  بریم سر کلاس بزنی زیره گوش من گفتم اه آقا ما غلط میکنیم اینکارو کنیم تو دلم گفتم چرا عاقل کند کاری... بعد رفتیم سر کلاس منو عجب تحویل گرفت هر جند بعد از اون چند بار بعد از سوی اون کتک خوردم اما یاد گرفتم دیگه خوانندگی نکنم اونم توی مدرسه.



تاريخ : ٤ اسفند ۱۳۸٧ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()