ذهنم خسته است، خودم هم دیگر طاقت ندارم انتظار طاقت فرسائی است، پس مرگ من کی فرا می رسد، میخواهم آزاد بشم از این زندان متروک ، در این انفرادی تاریک و سرد، دیگر دلم هم زور گرفتن ندارد همه چیز خودم را از دست داده ام میخواهم مرگ را در آغوش بگیرم .

دیگر عاشقی رسم زمانه نیست دیگر آزادی سهم کبوترهای عاشق نیست.

و من فریاد خود را روی برگه های کاغذ سفید خط میکشم. آنگاه که فرشته ی مرگ فرا می رسد با گام های بلند به استقبال او می روم.

می روم تا بیش از این کوله بار گناه من سنگین نشود.

می روم تا بیش از این بازیچه ی دست شیطان نگردم

بار خدایا آرزوی من مرگ است

مرا به آرزویم برسان...

 



تاريخ : ۳ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()