سر کوه بلند آمد سحر باد.
ز توفانی که می آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد.
سر کوه بلند ابر است و باران.
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران.
گل وسبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آنکه دور افتد ز یاران.
سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته.
سر کوه بلند افتان و خیزان،
چکان خونش از دهان زخم و ریزان،
نمی گوید پلنگِ پیر مغرور
که پیروز آید از ره، یا گریزان


سر کوه بلند آمد عقابی.
نه هیچش ناله ای، نه پیج و تابی.
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی.
سر کوه بلند از ابر و مهتاب،
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب.
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
که هستی سایهْ ابر است، دریاب.
سر کوه بلند آمد حبیبم.
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحضه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم.
                                             اخوان ثالث(م.امید)



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()