زیبائیت ، دختر! نه، اصلا هم طبیعی نیست
این عشوه های کوچه باغی ، نانجیبی نیست
می خواهد از دست خودش یک شب رها باشد
پس بوق بوق این جوان ، کار عجیبی نیست
ماشین سواری...والیوم...سرگیجه های پرت
این قبر های آهنی ، جای عجیبی نیسیت
در باز شد...در آیینه تنها دو چشم هیز
زل زد به چشمش گفت: قصد آدم فریبی نیست
این اخم ها را باز کن ! جنگ میان تو
با روسری شالی ات ، جنگ صلیبی نیست
آدم نبودم تا بدانم طعم حوا را
در جیب های خالی ات ، تکدانه سیبی نیست؟!
دختر به خود آمد، دهانش گس ، و نجوا کرد
«زیبائیم ، آقا پسر ، آری طبیعی نیست...»
شب بود روی صندلی یک نعش باقی ماند.
شعر:مهسا رحمانیان



تاريخ : ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()