مینویسم از آشنائی ، از لحظه ی تلخ جدائی
همه چیز بایک نگاه ، بایک سلام شروع شد
مات مانده بودم تو کیستی ؟دختری فرشته، یا که خدائی
تنم می لرزد این چه حسی است؟
آره میدانم حس غریب آشنائی است !
تو ای دختر بیا شرم را کنار بگذار
حیا ، نجابت ، اینها چیست ؟
لحظه ای با من آشنا میشوی؟
دست به دست من عاشقم میشوی ؟
لب های سرخ گداخته ات آتشم زد
لحظه ای با لب من بارانی میشوی؟
تو این سرمای سوزناک عاشقی
با آغوشت به من گرما میدهی؟
آه چه داغ است آتش سینه هایت
از آن مروارید های زیبا به من هم میدهی؟
صدای زنگ چیست ؟ گوشم را آزار میدهد
وای باز هم که صبح شد !
همه ی ساعت ها خواب بودند و من بیدار
حالا که من بیدارم همه خوابید !
نفرین به تو ای خواب که باز هم نیمه تمام ماند
خواب آشنائی تا ، لحظه ی تلخ جدائی




تاريخ : ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()