لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.
گل داد سرخ سرخ.
گل ها انار شد داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود دانه ها ترکیدند.
انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.



تاريخ : ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()