قصه ی آن دختر را میدانی؟ که از خودش تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت.
دلداده اش را، و با او چنین گفته بود:
«اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس
حجله گاه تو خواهم شد»
وچنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاظر شود چشمهای خودش را به دختر
نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درخت ها را آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست. دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش را:
«بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام»
دختر بر خود بلرزید و به زمزمه با خود گفت:
«این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟»
دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و درحالی که
از او دور میشد هق هق کنان گفت:
«پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی»



تاريخ : ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()