دیگه خسته شدم از همه چی از اتفقاتی که فکر میکنم فقط برای من داره رخ میده.  احساس پوچی میکنم 
با این وضیعت درس خوندن خودم که گرفتن دیپلم برام یه رویا شده. کنایه ها و زخم زبون های اطرافیانم
مثل یه کوه رو سرم خراب شدن دیگه تحمل ندارم. شاید بهم بخندین ولی همش تو فکر خودکشیم میخوام
خودمو خلاص کنم برای همیشه اصلا اینکه میگن بهشت و جهنم میخوام بمیرم برم ببینم اونجا چه جوریه
خیلی کنجکاو شدم برم دنیای پس از مرگ رو ببینم. شاید دارم مزخرف میگم. من که یه جوونم دیگه آرزوی
زندگی کردن داره تو وجودم از بین میره. واقعا نمیدونم کیم ،چیم، اصلا برای چی اومدم تو این دنیا که چی بشه
زندگی کنیم آخرش بریم جهنم چوب تو استینمون کنن خوب همون یه راست ببرمون جهنم هم خیاله ما راحت بشه
هم خیال حراست جهنم که بیخود یه سری رو برگشت نزنن خودشونو خسته کنن آخه گناه دارن بدبختا دلم براشون
میسوزه. گفتم دلم تا حالا از کسی بدتون اومده من که اصلا دلم نمیخواد یه سری از آدمها رو ببینم مخصوصا مدیر
مدرسمون با اون معلم فیزیکمون که اسمشو گذاشته بودیم هیتلر اگه اونا یکم با من تیره بخت راه میومدن دیگه الان
این چیزهارو نمینوشتم الان تو دانشگاه با یکی از این دخترا گپ میزدم. آخ انقدر دلم میخواست برم دانشگاه ولی حیف این آرزو هیچ وقت محقق نشد. انقدر دلم میخواد ادامه بدم اما میدونم شما حوصله ی این مزخرفات منو ندارین شاید تو پست های بعدی ادامه بدم فعلا ...



تاريخ : ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()