تو که بودی که سر راه مرا بگرفتی؟
من که آرام در آن راه گذر می کردم؛
من دگر باره نمی خواستم آلوده شوم؛
رنج می برم و از عشق حذر می کردم.
*
تو که بودی که به من دادی یاد:
رسم شیدائی و آئیین شکیبائی را،
درس دل خواستن و دیده فروبستن را،
قصّه معصّیت و غصّه رسوائی را؟

ماجرای عشق من ادامه ی مطلب


*میگم چرا از این عشق ها نصیب ما نمیشه؛ از همین عشق هایی که همه دارند ما بش میگیم دوست دختر با کلاس ها یه چیز دیگه میگن که من نمیگم. بهم میگن اسم وبلاگت پسر عاشقه
خودت هم عاشقی در پاسخ میگم "نه" هنوز به فکر عشق نبودم یعنی تا حالا عاشق نشدم شاید
به قول بزرگترها دهنم بو شیر میده. اما خیلی دوست دارم عاشق بشم ولی دست خودم نیست
معشوق دلباخته پیدا نمیشه. تا الان کسی دل مارو نبرده ما هم سر سپردش نشدیم. باشد که روزی این بنده ی حقیر یه روزی عاشق واقعی بشه نه از اینا که بعد از دو روز با هم قهر میکنن بعدش هم جدائی. شاید یه روزی جفتمو پیدا کردم اون موقع حتما خبرتون میکنم...



تاريخ : ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()