با من لجاجت می کنی از روی عادت
خو کرده ای با حیله بازی، با جنایت
ای با زبان از پشت سر خنجر کشیده
دیگر ز یادت رفته آداب رفاقت
آیینه ی قلب مرا در هم شکستی
آخر چرا کردی خیانت در امانت
 در صفحه ی شطرنج چشمت مانده
قلبم
مبهوت مهره بازی و مات سیاست
چشمت تهی شد گر ز سبزی نجابت
من می روم تا نا کجا، تا بی نهایت
 شهدخت روستا



تاريخ : ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()