از غصه ی این درد ندانم چه کنم یا هست پناهی و ندانم چه کنم؟
وز دل بیمارم هر دم تا ز سحر ز شوق رویت بی تابت چه کنم؟
چشم من شرم باد، ز تو نظری با دل عشاق خویش ز دوریت چه کنم؟
گرچه وصال آغازگر رویای ما بود با مرگت زین سر آغاز چه کنم؟

 

 


 

 

ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود
جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود
سربچرخان ، از تنت بیرون بیا، لختی برقص
در هوای چیدنت دستان من دل می شود
سربچرخان، از هوا سرشار شو، قدری بخند
دین من با خنده ی گرم تو کامل می شود
هر طرف رو می کنم، محرابی از ابروی توست
رو بگردانی،  نماز    خلق   باطل  می شود
می توانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت، آب اقیانوس ها گل می شود
چشم هایم را بگیر و چشم هایت را مگیر
ای که بی تو کار عشق مشکل می شود

 



تاريخ : ٢۳ تیر ۱۳۸۸ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()