هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است و من بران شدم که در این غروب دلگیر با مساعدت قلم و تکه کاغذی که در دست دارم پرسه ای در دنیای تنهائی خویش زنم و بدین سان می خواهم بنویسم اما نگارش برایم بسی سخت است، و از آن سخت تر باور حقایقی است که باید در ازای یک جاده " تولد تا مرگ" با آنان پنجه در پنجه کنم.
اما با هر مغوله ای که هست باز هم قلم را به یاری حرف های خویش می طلبم و با
رقص آن بر سپیدی های کاغذ چند سطری را برای تسکین لحظه های دلتنگی خود
خواهم نوشت و آنها را تقدیم خواهم کرد به ساکنان وادی دل. تقدیم به همه کسانی
که از زندگی جز کوله باری آرزو چیزی ره توشه سفر ندارند.
تقدیم به همه کسانی که در بیغوله زندگی اسیر بازیچه های سرنوشتند.
تقدیم به همه کسانی که که قلب هایشان در گذر از جاده های ناهموار زندگی ناخواسته شکسته است.
تقدیم به کسانی که از زندگی جز رنج چیزی ندیده اند. اما دلهایی پاک و ضمیری
بی آلایش دارند.
تقدیم به همه کسانی که پرواز را می فهمند ولی دنیای بی رحم بال پروازشان را شکسته و قدرت پرواز و فریاد را از آنها گرفته است.
تقدیم به کسانی که اکنون همچو من گوشه ای را با خود خلوت کرده و حرف های دلشان را بر تن سفید کاغذ می نویسند.
باشد در روزگاران نامده دیدگانی بسیار نظاره گر حرف های تنهایی این حقیر باشند.
و خلاصه این قلب شکسته بسته خویش را.
این یادگار تازیانه های روزگار را تقدیم می دارم به تمامی سوته دلان دنیای بی رحم...

*
همایون امروز مینویسه از بدبختی از بی عرضه بودن خودش. از اینکه نتونستم درس بخونم تا الان مادر یکی از دوستام نیاد بگه پسرم کنکور قبول شد تو چی؟ من! سرمو بندازم پائین و از خجالت بیام خونه ، حالمو حسابی
گرفت. هر چی میخوای فکر نکنی بیخیال بشی نمیزارن که داغ دل آدمو تازه میکنن. حالا تو این بی سباطی مملکت بهت گیر میدن چرا بیکاری؟ کدوم کار کار نیست هر جا میری میگن بنائی هست میای منم که از بنائی بیزار حاضرم برم تو اتوبوس ویفر بفروشم بنائی نکنم. تازه بیام بگم اوسا آجر  بگیر برم دوغ آب درست کنم و ...، تازه بهت میگن اگه کار نداشته باشی بهت زن نمیدن. خوب مگه دیوونه ام . دختر مردم رو بیارم بدبخت کنم. ولی حیف کیس مناسب رو پیدا کردم اما میگن اینجوریه. باید
صبر کرد. ببینیم چی میشه. اما اگه تا درست شدن کار من اون شوهر کرد چی؟ میگم بدبختی داریم همینه دیگه. فعلا میشینم گریه میکنم تا اشکام تموم بشه. فعلا تا تموم شدن اشکام ...

* دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم
روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم
شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ریزم
یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم
لاله یی تنها شوم در دامن صحرا برویم
کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم
ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم
شعله آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم
اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم
برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم
یا زهمت پر بسایم بر ثریا همچون عنقا
یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم.
 



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()