شبانگاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود
او یک شب آنجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده
نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزی آشنا بودیم
نمی دانم کجا بودیم
که در من نیلی چشمان او
او در کبود شعر من، زمانها آشنا بودیم
شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد
نه فانوسی، نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیر
ولی درد! چه تقدیری
من او را باز نشناختم، زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه ی تلخی است؟
ای افسوس، ای اندوه
او را موجها بردند!
و اینک سحر در قلب من، نیلوفری نمناک می روید...



تاريخ : ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()