بی شک دلتنگی، تنهایی، سکوت، مهتاب و ساعت صفر عاشقی، نابترین
لحظه هایی را می سازند که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ است و من
امشب باز بر آن شدم تا از یک وا‍‍ژه آشنا برای دلم بنویسم:
آری خزان، این واژه همیشه با من آشنا.
بدان که می اندیشم بی اختیار خود را آن برگ خزان دیده میبینم که گریه های
بی صدا در آن موج می زنند.
خوب حس میکنم در قلب کوچکش، هنگامی که مرگ خنده خویش را دور از شاخه با چشم حسرت می نگرد، چه غوغایی است.
نمی دانم چرا، اما احساس برگ را با تمام وجود درک می کنم، شاید بدان خاطر است که در یک کلمه به نام خزان همدردیم.
وقتی خزان بی تفاوت با آواز مرگ کلاغان به باغ دلم پا می نهد.
وقتی بخت خزان دیده ی من، خود را برگ خشک و زردی می پندارد که عمری
زیر رگبارهای پائیزی سیلی می خورد و بی صدا میگرید.
وقتی گلها پرپر می شوند و بر رخسار گلدان می ریزند.
وقتی آسمان آبی خدا از کبوترهای سپید و زیبا خالی می شود.
وقتی درختان خانه  تکانی خویش را آغاز می کنند و من با چشم خویش
مرگ حتی یک برگ را می بینم، بی اختیار بغض گلویم را می فشارد و
ابرهای چشمم هوای باریدن می کنند. چرا که خود را از تبار این خزان دیده
می دانم. گویی خود را جای او می دانم، گویی چهره ی او را سیمای خود       می بینم
گویی تمام هستی او را تار و پود خود می پندارم، در این هنگام است که خون در رگ و قلبم یخ می بندد و زندگی برایم سرد و پوچ می شود و کبوتر دلم هوای کوچ ابدی را در سر می پروراند.
نمی دانم شاید این آرزو نیز نوعی سراب باشد نمی دانم، شاید...



تاريخ : ۳ شهریور ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()