به کویت با دل شاد آمدم با چشم تًر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
زِ کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم تو که آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند، من از خود به در رفتم
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم، در گذر از من
از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست «سایه» می آیی؟
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

* حرف دل من:
* تو این دنیا هر جا گشتم، پیش هر کس رفتم،
* مثل تو پیدا نشد، شاید خیلی چیزها می خواستم
* اما وقتی دیدمت گفتم:
* خدایا: تو این دنیا من از تو هر چه خواستم به من دادی
* اما حالا برای رسیدن به اون هر چه به من دادی از من بگیر
* زندگی بی ارزش منو از من بگیر به جاش اونو به من بده
* میخوام اون مال من باشه، میدونم چیز زیادی از تو میخوام
* اما...
* اما وقتی اونو تو زندگی من نیاوردی حالا به تو میگم:
* زندگی مرگ است و مرگ است زندگی
* پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی
 صتم هر کس رفتم



تاريخ : ٧ شهریور ۱۳۸۸ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()