عزیزا، با یاد و نام او که تو را  زندگی جاودان بخشید، آغاز خواهم کرد.

در خاطری که تویی ، دیگران فراموشند.

پروانه ای از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پرید.

و هرچه بالا وبالاتر رفت ، بزرگ و بزرگتر و عزیز و عزیزتر شد.

و از آن پس آسمان پُر ستاره ، سرشار از عطر پروانه شد.

هم اینک سراسر آسمان را سفر کرده است ،

اما آن پروانه قلب مرا تا به ابد ترک نخواهد کرد.

مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است

که بی او در هر لحظه هزار بار مردن است.

مرگ، چهرۀ زیبای او را بوسیده و او را چونان برگ پائیز زرد کرده بود.

اما برای من تا آخرین روز خدا سبز و بهاری خواهد ماند.

دریغ که در این جانگدازترین لحظۀ زندگی نه می توانی با او بروی و نه می توانی با او بمانی،

تنها با نگاهی ، اشکی، وداعی ، افسوسی ، آهی و سکوت و سکوت وسکوت او را برای همیشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاک می سپاری.

چرا که من سیاهم و زمینی ، او سپید و آسمانی .

و چه زجر آور است کسی را که با او جانی را جدایی ، نتوانی برای آخرین بار و با آن همه احساس که تمام سلول های بدنت او را می طلبند در آغوش بگیری

و حرف های ناگفته ات را برای جسم بی روحش بگویی و تنها یادگاری او همیشه برایت خواهند ماند، آخرین نگاه اوست.

اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله دیوار به درازای یک عمر است

و جان تنها بهائیست برای دیدار تازه کردن.

نازنینا! امیدوارم ، روزگارت گر که بی من بگذرد خوش باد،

 ای طلایی رنگ ای تو را چشمان من دلتنگ.

سلام به همۀ دوستان خوبم، خوب و خوش هستین.

امروز میخوام یه شعر در این پست قرار بدم این شعر

 با شعر های دیگه خیلی فرق داره.

چون خودم گفتم اگه اسمش رو بشه شعر گذاشت. میدونم نقص هایی هم داره

 برای همین از شما دوستان عزیز خواهش میکنم نظر خودتونو دربارۀ این شعر بدین. برای دیدن شعر به ادامه مطلب برید...

 


در چشمانم عبور سبزت را تداعی میکنم

هنگامی که با گامهای آهسته

ثانیه ها را پشت سر میگذاری

و مرا به دیدار لحظه ها دعوت میکنی

دیدار تو چه بی صداست

انگار زمان ایستاده

ما را به تماشا نشسته است

نگاهم را به چشمانت خیره میکنم

وقتی سرت پائین است

و چشمانت مخفیانه مرا دنبال می کند

قلب من چه آهسته ضربه بر جانم می زند

گوئی قصدش جدایی است

جدایی روح از بدن

اتفاقی که دوری تو

هر لحظه آن را ممکن می سازد

دلم چه بی تاب است

بی تاب حضور توست

اما نه...

تو اینجائی

یادت زمانی مرا رها نمی کند

یاد تو شیرین است

اما نبودنت غم را به چالش می کشد

من ایمان دارم

ایمان دارم که تو میائی

میائی و اشک های که برای

نبودنت از گونه های من جاری شد

را با دستانت پاک خواهی کرد

و عشق را پایانی زیباست



تاريخ : ۱٧ مهر ۱۳۸۸ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()