بخوان ای چرخ ریسک! نغمه ات را

بران شاخ برهنه ی بی گل و برگ

که داری انتظار نو بهاری

ولی من این دل بی آرزو را

که از شور قیامت هم نجنبد

کنم خوش با کدامین انتظاری؟

گاه حس می کنم که سپیده دمان خواهم مرد.

شب است و سکوت است و رویا، ناگه صدای درب

همه را درهم می شکند.

با بهت و حیرت میزبان ناخوانده ترین مهمانی می شوم

که مرا بتدریج در بر می گیرد.

همچون برف که تن عریان درخت را می پوشاند، آه چه لباس سردی.

خوب می دانم مرا زین تقدیر مکتوب گریزی نیست

و به ناچار باید تن را برای همیشه به آغوش سردش بسپارم.

آری می دانم که دیگر هیچ سپیده دمی را نخواهم دید و من در آن تاریکی همانجا که شب هیچگاه به پایان نمی رسد،

تا بتوانم خورشید و فردایی دیگر را لمس کنم.

با همان ظلمت برای همیشه خواهم خوابید.

زمانی که مرگ فرا رسد، بی شک آخرین لحظات عمر من است.

زمانی که مرگ فرا رسد، روح مرا مجال هیچ جولان نیست.

زمانی که مرگ فرا رسد، دیگر هیچ فردایی نیست.

زمانی که مرگ فرا رسد، یعنی عشق ، زندگی ، عزیزان ، همه وهمه برای آخرین بار خدانگهدار.

آری من می میرم، تو می میری، همه و همه، خورشید، ماه ، زمین، ستارگان و حتی کهکشان ها با تمام عظمتشان خواهند مرد.

تنها چیزی که باقی خواهد ماند،

خداوند عشق است که برای همیشه ابدی خواهد ماند.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قوی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

 شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ! آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

تمام آرزوی من این است که در آخر عمر در آغوش تو زیبا بمیرم

                                      جمله ای از خودم

نظر یادتو نره فعلا...

 



تاريخ : ۱٧ آبان ۱۳۸۸ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()