دل آسودۀ من لانۀ پاک کبوتر بود

که چتر شاخسارانش بر فرازش سایه گستر بود

شبی فریاد خشم آلودۀ طوفان

گریزان کرد از وحشت، کبوتر بچگانش را

از آن پس لانه ویران شد، بهار از او گریزان شد

دهان شبنم آلودش پر ازخاک بیابان شد

پر از خاکی که می پوشاند شب ها آسمانش را

تهی شد سینه اش مانند دام خالی صیاد

هم از آوا ، هم از فریاد

نه فریادی که گاه از خشم ، بفشارد گلویش را

نه آوایی که گاه از شوق ، بگشاید دهانش را

تو از راه آمدی ، با بالهای آفتابی رنگ

فضای تیره اش را بار دیگر روشنی دادی

ز شر فتنه های آسمانش ایمنی دادی

به همرا خود آوردی بهار جاودانش را

از این پس دیگرم دل ، آشیان بی کبوتر نیست

نگاه او دنبال کبوترهای دیگر نیست

تو از راه آمدی ، ای مرغ صحرای تنهایی

پس از چندین شکیبایی

درنگت جاودانی باد در ویرانسرای من

بمان دیگر، بمان دیگر برای من!

بمان تا لانۀ دل بازگوید دستانش را

بمان، تا شوق دیدار تو بگشاید زبانش را

                                                   «نادر نادرپور»

 

 



تاريخ : ۱۸ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()