آن دم که فتاد دست پیغمبر آب

یک قطره عطش نبود در باور آب

گل های خدا ز تشنگی پژمردند

ای خاک تمام کربلا بر سر آب

عرش می لرزید وقتی خاک می شد بسترت

آسمان وا کرد چتری از محبت بر سرت

حنجر جبرئیل با نام تو تطهیر شد

تا رسید آن تیغ بی شرم و حیا بر حنجرت،

نخلهای تشنه از تنهایی ات خم می شدند،

تا شنیدند از لبانت ربنای اخرت،

ای همه مظلومیت، سیمرغ قاف عاشقی،

رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت،

در دل رود فرات از ماهیان باید شنید،

مرثیه بر آن گلوی تشنه ی از خون ترت،

ای خدای زخمهای آشنا و ناگزیر

وحی تو شد هل من... و یک قافله پیغمبرت،

کوفه کوفه شرمساری مانده در تاریخ و باز،

کربلا در کربلا ماییم و زخم پیکرت،

 

 



تاريخ : ٥ دی ۱۳۸۸ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : همایون | خاطرات شما ()